<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>من و تنهایی</title>
      <link>http://www.adomide.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1387</copyright>
      <lastBuildDate>جمعه, 08 شهریورماه 1387 22:50:10 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>خوبی خدا</title>
         <description>هیچ وقت یک شبه دلی را نشکستم، اگر هم شکستم، خرد خرد شکستم. هیچ وقت دری را برای همیشه پشت سرم نکوبیده ام، همیشه یواش یواش محو شده ام، تا همین حالا که همچنان دارم محو می شوم.
-----
سرباز می پرسد &quot;تو به بهشت اعتقاد داری؟&quot;
&quot;کدام بهشت؟&quot;
&quot;همان جایی که پاهام توش منتظرم هستند.&quot;
دو تایی میزند زیر خنده.
سرباز می گوید: &quot; البته وقتی رفتم بهشت بعید نیست پاهام ازم فرار کنند. آن وقت چطوری باید بگیرمشان؟&quot;
مادربزرگ می گوید :&quot; باید دستهایت را پر زور کنی تا بتوانی رو دست هات بدوی.&quot;
............
دلم پیش ماری گیر بود. ماری دختر کره ای پای صندوق بود که صبح تا شب تو مغازه برای خودش آواز می خواند، مغاره مال پدر و مادرش بود.
پول را دادم دستش و گفتم : &quot;دوستت دارم، ماری.&quot;
گفت : &quot;تو همیشه همین را می گویی.&quot;
&quot;خب برای این که همیشه دوستت دارم.&quot;
&quot;تو یک احساساتی احمقی.&quot;
&quot;نخیر، من یک دلداده ی پیرم.&quot;
&quot;آره، راست می گویی، برای من یکی که زیادی پیری.&quot;
&quot;می دانم ولی تو خیالم که می توانم باهات باشم&quot;
گفت : &quot;خب، باشد. قبول می کنم که یک تکه از خیالت باشم. اما توی همین خیال هم فقط دستت توی دستم. همین نه بوس، نه کار بد، خب؟&quot;
گفتم : &quot; خب. نه بوس . نه کار بد. فقط عشق و عاشقی&quot;
&quot;پس خداحافظ جکسون جکسون، عشق من! به امید دیدار.&quot;
------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : نوشته بالا قسمتهای از کتاب خوبی خدا – که شامل 9 داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ و مشهور آمریکا هستند به ترجمه امیر مهدی حقیقت.
پ ن 2 : امید یعنی باز گذاشتن در. این طوری چیزهای خوب توانست وارد شد. شاید وقتی که تو اصلا حواست هم نباشد. (نویسنده ماری جوری کمپر)
</description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/06/post_857.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/06/post_857.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 08 شهریورماه 1387 22:50:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يادي از گذشته ها</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><img style="WIDTH: 389px; HEIGHT: 422px" height="422" hspace="0" src="/tavalod.jpg" width="389" align="textTop" border="0" /></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از وبلاگ گروهی گلابی بود که کار جمعی رو به طور جدی شروع کردم، و بعدش هم <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> با آن بچه های نازنینش که ادامه همان وبلاگ گلابی بود ولی خیلی حرفه ی تر و کاملتر، اوایل یادم هست که مطلب می فرستادم و کم کم به عکاسی روی آوردم، در واقع سردبیر شرقیان بود که من رو به عکاسی علاقه مند کرد، و کم کم پا رو گذاشتم توی این حرفه و حتی برای خرید دوربین با هم رفتیم تمام جمهوری را گشتیم تا یک عدد دوربین خریداری شد و بعدش رفتیم پیتزا داوود با آن سیستم خاص خودش، دیگر به جز نوشتن در شرقیان قرارهای گروهی کوه هم داشتیم که به حق خیلی خوب بود هر هفته با کلی آدمهای مختلف می رفتیم دربند و توی کافه جویبار با آن نیمروهای معروفش و بعدش دوباره یه دوری میزدیم و گاهی وقتها هم ناهار خودمان را مهمان می کردیم فست فود یا سنتی تا عصری برای خودمان برنامه می چیدیم خیلی وقته گذشته از اون روزها ولی من هنوز هم گاهی یاد می کنم حتی به یاد بچه ها می افتم، خیلی روزهای خوبی بود، من با کلی از بچه های وبلاگی توی همین قرارهای کوه و گردهمایی <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> آشنا شدم و واقعا دوستای خوبی پیدا کردم نمیتوانم هیچوقت فراموش کنم، همه اینها را سردبیر <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> یا بهتر است بگویم نویسنده وبلاگ <a href="http://www.sharh.com/">شرح</a> برایم خاطره ساز کرده گفتم با این نوشته هم یادی کرده باشم از بچه های گل <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> و هم بهانه ی شد که تولد <a href="http://www.sharh.com/" target="_blank">حسین عزیز</a> را تبریک بگویم با کلی آرزوهای خوب و لحظات شاد.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><span dir="ltr"></span></span></p><p /><p dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پ ن 1 :عكس كافه جويبار صبح جمعه چند سال پيش. شاید تولد بهانه ی بود برای یادآوری روزهای رفته و خاطرات گذشته، آدم دیگر گاهی دلش هوای گذشته ها را می کند.</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma"></span></p><p /><p dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پ ن 2 : دوستتان دارم تا دم مرگ،  تلاش خواهم کرد که زود نمیرم، تنها کاری که باید بکنم همین است. احساس می کنم که در هم شکسته ام از بودن. و همین به نوشتن وا می داردم. (مارگریت دوراس – همین و تمام)</span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_856.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_856.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 31 مردادماه 1387 06:47:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما یکی هستیم.</title>
         <description>همه ما تعلیم و تربیت جداگانه ای داشته ایم، و بی شک هر کدام از ما تجربه های حسی جداگانه ای هم داشته ایم. این همه تجارت و تعلیم و تربیت ها از ابتدا تا الان به ما گفته اند که ما از دیگران مجزا و فردی خاص هستیم، خیلی کم هستند انسانهای که به وجود یگانه ویژه خویش پی برده اند. مسئله اینجاست که در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد و هیچ چیزی مجزا نیست. همه ما در ذهن ناخوادگاه جمعی، گفتگویی درونی داریم، این بدان معنا نیست نمی توانید جزء مستقلی باشید فقط به این معناست که ما میتوانیم با همدیگر در ارتباط باشیم، همه چیز به هم مربوط است. زیرا همه ما از یک جا آمده ایم، شاید فیزیک ما در روزگار جدید زندگی کند ولی ترکیبات آن بسیار قدیمی است. هر انسانی از همان مکان فشرده ای آمده است که تمامی هستی بوجود آمده است حالا اینها آنقدر کتابی شد که بگویم همه ما بهم وصل هستیم و جدایی بین ما معنای ندارد، شاید به ظاهر رابطه ی تمام شود ولی در باطن اینطوری نیست، مسائل اونطوری که اتفاق می افتند نیستند ما فقط ظاهر امر را می بینم در صورتی که باطن مسئله خیلی عمیق تر از آن چیزیست که ما فکر می کنیم .

حقیقت یکی است، فرزانگان آن را با نامهای متفاوت خوانده اند. یک خورشید است که بر تمامی آبگیرها می تابد. یک هواست که زندگی را نگه می دارد. یک آب است که همه تشنگی ها را فرو می نشاند. یک آتش است که تمامی خانه ها را روشن نگاه می دارد. 
رنگ گاوه ها ممکن است متفاوت باشد ولی شیر همه ی آنها سفید است. گل ها و زنبوران عسل ممکن است با هم فرق داشته باشند، ولی عسل آنها یکی است. مذاهب ممکن است متفاوت بانشد ولی خدا یکی است. وقتی باران از آسمان می بارد راهش را به سوی اقیانوس می پیماید . بنابراین دعاهای تمام مذاهب به یک خدا میرسد که والاترین است. یک نور با رنگهای بسیار، یک آب با تشنگان فراوان و یک جوهر با اشکال متفاوت انسان ها.  (از کتاب ریگ ودا/ متون مقدس هندو)
</description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_855.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_855.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 22 مردادماه 1387 10:03:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مردی با پالتوی مشکی!</title>
         <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">دخترک چمدان بدست سمت ایستگاه قطار شروع به راه رفتن کرد، باران تندی می بارید، و دخترک بی اعتنا به باران قدمهایش را محکم بر زمین می کوبید، اصلا اجازه نداد اشکهایش از چشمهایش حتی برای یک قطره هم که شده سرازیر شود!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">احساس کرد همچون تکه یخی تنها مانده در این شهر و باید برود، رسید به ایستگاه و چمدانش را گذاشت کنارش و منتظر قطار شد، حدود نیم ساعت باید منتظر می ماند، نه رفت داخل ایستگاه همانجا زیر باران<span style="mso-spacerun: yes">  </span>منتظر قطار ماند...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">مردی خیلی دورتر از آن با پالتوی مشکی و کلاهی که برسر داشت ایستاده بود، دخترک نیم نگاهی کرد و بی خیال از مرد غرق در افکار خودش شد و رفت جایی که سالهای دور زمانی با مردی آشنا شده بود، در همین ایستگاه قطار مردی با با پالتوی مشکی و کلاهی بر سر، ولی یادش آمد زمانی که برای اولین بار چشمهایشان در هم گره خورد هیچکدام نتوانستند نگاهشان را از هم بردارند این نگاه تا زمانی که هر دو به مقصد برسند ادامه داشت و دختر برای اولین بار دلش خواست کاری بکند که در تمام عمرش نکرده بود، دلش خواست کاری بکند متفاوت در زندگیش شاید هم دلش میخواست مردی را در آغوش بگیرد که شاید هیچوقت سهم او نبوده است...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">باران تندتر شد مرد با پالتو مشکی نزدیک او شد و چتری را به او تعارف کرد دخترک کمی مکث کرد و ماند که چه کند، جدالی سختی با خودش داشت گفت مردی دیگر، شاید این آدم بتواند از عشقی که مرا بسیار رنج میدهد و دردناک است جداکند، شاید بتوانم انتقام بگیرم، شاید برایم یک دوست باشد و هزار تا فکر دیگر در سر دخترک می چرخید و می چرخید...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">اما دخترک سرش را انداخت پایین و در زیر باران به راهش ادامه داد، رفت بسوی ایستگاه بعدی شاید قطار در آنجا توقف داشته باشد...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : آدم توانایی زیادی دارد، مثلا میتواند رقصی را شروع کند و آنقدر برقصد و خسته نشود، و اصلا این رقص پایانی نداشته باشد، می تواند روزها ادامه داشته باشد و همانطور برقصد فقط برای اینکه لذت می برد، آدمها گاهی فقط برای اینکه لذت می برند کاری را می کند و روز دیگر برای اینکه لذت نمی برند کاری را انجام نمیدهد ولی گاهی یادش می روند در این لذت بردن تنها نیست و فراموش می کند کسی دیگر هم هست...<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : دلم می خواست فکر کنم که عاشق شده ام، عاشق کسی که او را نمی شناسم، کسی که در طرحهای آینده من جایی نداشت در طول این ماهها تسلط بر نفس و رد کردن عشق، خیلی کوشش کردم، ولی نتیجه معکوس گرفتم. خود را به کسی سپردم که نگاه معکوس بمن داشت.(کتاب 11 دقیقه پائولوکوئیلو)<p /></em></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_854.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_854.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 06 مردادماه 1387 22:43:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دوستی های ساده</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"> <img style="WIDTH: 338px; HEIGHT: 360px" height="360" hspace="0" src="/images/sharab.jpg" width="338" align="absMiddle" border="0" /></p><p align="center" /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ">می گوییم یک دوستی ساده است، اما گاهی همین دوستی های ساده نفس آدم را می گیرد، گاهی همان دوستی های که هیچ چیزی ندارند، هیچ تعهدی، هیچ مسئولیتی می شوند برایت یک مسئله مهم، که همه فکر و ذهنت را پر می کند، حتی نمیتوانی صدای خنده، لحن صحبت کردن و یا حتی مدل راه رفتن دوستت را فراموش کنی.. همین دوستی های ساده و معمولی گاهی آدم را اسیر می کنند بی آنکه بداند و بی آنکه بخواهی..</span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ">---------------------------------------------------------------------------</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><em><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ">پ ن 1 – نمیشود گاهی فراموش کرد لحظاتی در زندگی را، باید که زمان زیادی بگذرد هی آدمها بیایند و بروند تا بتوانی کمی آن را کمرنگ کنی – (عکس از خودم فروشگاه فرودگاه دبی/تیر ماه 87)</span></em><p /><p> </p></p><p /><p align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "><em>پ ن 2 – عاشق شدن اصلا دلیل نمیخواهد، دوست داشتن کسی قانون ندارد، حتی می توانی به کسی دل بسته شوی که نه آدم توست و نه قرار هست که باشد ولی تو بشدت دلبسته ی و دوستش داری .. دوست داشتن که دلیل نمیخواهد حتی می شود بی اجازه هم کسی را دوست داشت... دوست داشتن فقط دل میخواهد همین</em></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/04/post_853.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/04/post_853.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 15 تیرماه 1387 11:48:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمزمه های عاشقانه!</title>
         <description>شبهای که ماه کامل است و وقتی در وسط ترین قسمت آسمان قرار داد، عاشقانه هایم شروع می شود،
زمزمه های عاشقانه ی که بین من و ماه رد و بدل می شود، خدا هم گاهی حسودیش می شود از اینهمه شور  و هیجان...
من وضو می گیرم به احترام ماه، می ایستم مقابلش، و زل میزنم به او، و شروع می کنم با صدای بلند برایش شعر خواند، ترانه خواندن و گاهی می رقصم.. 
گاهی که ماه در وسط ترین نقطه ی آسمان قراردارد، من در وسط ترین نقطه زندگیم می ایستم و برایش دست تکان میدهم و لبخند میزنم..
گاهی در این شبها که ماه کاملترین ماه هست، خدا را نیز به می خواند و بزمی عاشقانه در آسمان برپا می کنیم.... 
من و ماه و خدا شبی عاشقانه و مستانه را تا صبح داریم و هی این جام هست که پر می شود و خالی و صدای خنده های ماست که آسمان را می لرزاند...
---------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : واقعا نگاه کردن به ماه در این شبها لذتی خاص و ناب به آدم میدهد... باورکنید و امشب امتحان کنید و ببینید که چقدر میتواند در دلتان جا باز کند طوری که به هیچ چیز جز او فکر نکنید..
پ ن 2 : با گذشت زمان رفته رفته از این تمرین خسته می شد، یادآوری، گرد و غبار گرفتن و زنده کردن آنچه که مدتها پیش مرده بود کاری می دید روز به روز خسته کننده تر. در واقع  سالها بعد روزی خواهد رسید که لیلا دیگر از این فقدان ننالد. یا نه چنین بی امان، نه چنین نزدیک. روزی خواهد رسید که خطوط قیافه او هم از یادش برود و وقتی در خیابان بشنود که مادری پسرش را طارق صدا می زند دیگر دستخوش هیچ احساسی نشود. دیگر مثل حالا دلش برای او تنگ نمی شود، حالا که درد نبودنش همدم تسکین ناپذیری است- مثل درد خیالی عضوی قطع شده. (هزار خورشید تابان- خالد حسینی)
</description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/04/post_852.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/04/post_852.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 02 تیرماه 1387 11:48:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرنده خارزار</title>
         <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="rtl"></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><span dir="rtl"></span>&quot;در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد....&quot;<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">....<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">حالا منظورم از نوشتن این مطلب بالا اینکه آدم باید بها پرداخت کند، بهای چیزهای که میخواد بدست بیاره، هر چی که باشه، کوچیک و بزرگش فرقی نداره، ولی هر چقدر بزرگتر باشه بهاش هم بیشتر.. بهای چیزهای بزرگ و سنگین، رنجه، رنج که ما می کشیم برای بدست آوردن اون چیز و بعدش که بدست میاریم تازه متوجه میشیم ای بابا اون چیزی که فکر میکردیم نبوده... اینطوری هم رنج از دست دادن رو<span style="mso-spacerun: yes">  </span>داریم و هم رنج بدست آوردن.... </span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">----------------------------------------------------------<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : نوشته توی گیومه از کتاب پرنده خارزار نوشته کالین مک کالو می باشد.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : خاطره ها آدمها را دچار درد می کنند و مسئولیت، وقتی از کسی خاطره ی داریم، مسئولیتمان زیاد هست، زیرا باید از آن خاطره نگهداری کنیم، بهش برسیم، فکر کنیم و برایش وقت بگذاریم.. هر چقدر این خاطره سنگین تر باشه مسئولیت ما بیشتر می شود، خاطره ها هر چه باشند جزی از ما هستند و نمیتوانیم منکر شویم چونکه روزی آنها را خودمان بازی کردیم.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p> </p></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/03/post_850.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/03/post_850.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 10 خردادماه 1387 18:53:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اندوهی بی نهایت</title>
         <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">مرد تو ازش می پرسی؟<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زن به خودش می آیید و می گوید از کی باید چی بپرسم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">می گوید از گلی می پرسی که با من ازدواج می کند یا نه؟<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زن لحن صدا کُند و کش دار می شود و به یاد همخوابگی هایش با مرد می افتد و با کمی مکث می گوید، می پرسم! <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">نگاه مرد خیره به زن...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و زن تمام عشق و زندگیش <span style="mso-spacerun: yes"> </span>را همراه با دود سیگار از دهانش میدهد بیرون....<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">------------------------------------------------------------<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : مرد نگاهش به جسمی نحیف و بی جان می افتد و سرش را میان دستانش می گیرد و شروع می کند به گریه و می گوید کاش قبل از اینکه خودت را بکشی ازش پرسیده بودی که با من ازدواج میکند یا نه و صدای هق هق اش همه ی فضای اطاق را پر می کند...<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : جناب<span style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</span></em><a href="http://vajgoon.blogfa.com/"><em>الیاس خان</em></a><em> من رو دعوت کرده به بازی وبلاگی مخفی کاری نکردن! اول تشکر می کنم بخاطر دعوت و بعدش اینکه نمیدونم چی باید بنویسم فقط اینکه شاید مخفی کاری نیست شاید اینکه هر کسی توی زندگیش رازی داشته باشه همین...<p /></em></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_849.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_849.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 27 اردیبهشتماه 1387 23:16:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمان</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><img hspace="0" src="/images/27.jpg" align="textTop" border="0" /></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">همدیگر را نگاه کردیم،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">شاید قرنها طول کشید،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">وقتی که سکوت شکسته شد،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">که می گفتند بهشت است!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p> ----------------------------------------------------</p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : عکس نمایشگاه کتاب 1387 و نوشته برای خودم. <p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : <span style="mso-spacerun: yes"> </span>او مرا انتخاب کرده بود و من هم او را. پل های میان خود و بقیه ی دنیا را خراب کرده بودم و در گناه تنهایی دو نفره با او شریک شده بودم. در کلاس کنار یک دیگر می نشستیم، اغلب به هم دیگر نگاه می کردیم تا مطمئن شویم که هر دومان وجود داریم.&quot;تو، فقط تو، در کنار منی، همه جا و همیشه، در من، و بعد، در عمیق من، فقط تو و نه دیگری.&quot; کتاب میرا / کریستوفر فرانک.</em></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_848.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_848.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 22 اردیبهشتماه 1387 22:04:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شش سالگی مبارک!</title>
         <description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">خواب بودم، </span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">در یک  شب اردیبهشتی،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">که فرشته ی مهربان،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">برایم شعر خواند،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">از تنهاییش،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و شروع کردم به نوشتن واژه ها</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">نمیدانم تا آن روز در کجایی ذهنم دفن شده بودند</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و &quot;<strong>من و تنهایی</strong>&quot; را برایم به ارمغان آورد...</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""> </span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">شش ساله که تو &quot;<strong>من و تنهایی</strong>&quot; می نویسم از بلاگ اسپات شروع کردم، اون وقتها تعداد وبلاگ نویسها خیلی کم بود، و کم کم رواج پیدا کرد، از خیلی از دوستای که اونموقع می نوشتند خبری که ندارم هیچ، رد پایی هم پیدا نکردم که لینکش رو بذارم برای تشکر و قددرانی... </span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">اما از همه دوستای که این روزها و روزهای قبل و روزهای بعد مرا همراهی کرده اند، خوانده اند، نظر داده اند، انتقاد کرده اند، سپاس گذارم که تک تکشان برایم بهترین بوده اند...</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1: میدانی من یک سری چیزهای که اینجا می نویسم فقط برای این هست که بعد که میخوانم یاد سری چیزها بیافتم، اینجا محلی است برای جمع آوری خاطره هایم و آدمهای که می آیند با صدا و گاهی میروند بی صدا.<p /></em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : خداوند می گوید مرا این چنین آزمایش کنید که َآیا روزنهای آسمان را برای شما نگشوده ام و چنان برکتی بر شما نریخته ام که گنجایش آن نیست. (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین)<p /></em></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_847.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_847.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 15 اردیبهشتماه 1387 21:05:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مسائل خصوصی رابطه ها</title>
         <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">قبلا <a href="http://adomide.blogspot.com/2008/04/blog-post_18.html">اینجا</a> یه متن خیلی کوتاه و مختصری در مورد خصوصی بودن یه سری چیزها نوشتم، ولی خوب گویا خیلی تاثیر گذار نبوده، و این سرک کشیدن ها رو ادامه دارد، برام خیلی جالب وقتی که آدمهای که خودشون رو خیلی روشنفکر و امروزی میدونند این رفتارها ازشون سر میزنه! و جالبتر اینجاست که با این مطلب موافق هستند ولی من واقعا نمیدونم یک سری آدمها توی رابطه هاشون دنبال چی هستند؟<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">من بخاطر یه سری تحقیقاتی که دارم انجام میدم روی رفتار آدمها خیلی دقیق می شم این روزها، توی مدل حرف زدنشون، مدل برخوردشون، مدل مطرح کردن حتی عقایدشون.. و خوب نسبتاً توی رفتاری که آقایون با هم دارند دقت بیشتری می کنم، مخصوصا اونهای که رابطه ی خاصی ندارم و صرفاً یک دوستی ساده است.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">مثلا با طرف یه رابطه خیلی معمولی داری، رسمی داری، یه دوستی ساده داری، بعدش به خودش اجازه میده از خصوصی ترین مسائلت سوال کنه، درسته من مطلب در مورد س.ک.س نوشتم، ولی من منظورم این بود که حالا هر کی از راه میرسه بیاد یا بهم پیشنهاد بده، یا به خودش اجازه بده که در این مورد سوال کنه، من فقط خواستم بگم که س.ک.س یه حق طبیعی برای زن، اونم باید توی رابطه لذت ببره، باید به خواسته اش احترام گذاشت بشه، قصد من فقط این بود که بگم نباید منکر این شد که زنها بخاطر زن بودنشون باید محروم بشن از لذت این امر طبیعی و غریزی و توی وجود همه هست.. همین!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">من فکر می کنم با اصول اولیه ایجاد و برخورد توی رابطه هامون رو بلدن نیستم و این بلد نبودن اصول ارتباط، باعث میشه که رابطه هامون تداوم نداشته باشد، و نمی تونیم برای رابطه هامون حد و مرزی رو مشخص کنیم، چطوری باید به طرفمون بفهمونیم که این رابطه صرفا یک رابطه کاری، دوستانه، ساده است، عاشقانه است این رابطه ها با هم فرق داره، بی شک نوع رفتارها و برخوردها هم فرق داره، ولی توی هر رابطه که باشیم یک سری چیزها همیشه خصوصی هست، و خصوصی میمونه، این ما هستیم که باید طوری برخورد کنیم که آدمهای که با ما تماس دارند حد و مرز خودشان را بدانند... <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">این بحث خیلی جایی حرف دارد، دلم میخواد دوستای که در مورد این مسئله اطلاعاتی دارند توی کامنت ها یا از طریق ایمیل بهم بگویند تا بتونم یه جمع بندی خوب و جامع بنویسم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">-----------------------------------------------------------------------------------<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><em>پ ن 1 : چند روز پیش به یکی از دوستام که رابطه خیلی معمولی داشتم چت می کردم، ایشون بهم گفتند ازت یه سوال بپرسم ناراحت نمی شی، گفتم بپرس قول نمیدم جواب بدم، خلاصه سوالشون این بود &quot;آخرین باری که س.ک.س داشتی کی بوده؟ من یک برق سه فاز ازم گرفته شد، و بحث مون بالا کشید، ایشون بمن گفتند من به شما احساس نزدیکی کردم که این سوال رو پرسیدیم، میخواستم مقدمه ای بحثی باشه، به ایشون گفتم شما با مادر و خواهرتون هم احساس نزدیکی می کنید خیلی حس نزدیکتر از من، پس ازشون سوال میکند که آخرین باری که س.ک.س داشتی کی بوده؟ خلاصه بحثمان ادامه داشت و آخرش هم نفهمیدم منظورش چی بود از این سوال و مهم نیست، چونکه بنظرم سوالشون آنقدر خصوصی بود که اصلا نباید مطرح میشد ولی ایشون نظر دیگه ی داشتند. جالبتر اینکه من هیچوقت برخورد خاصی نداشتم که ایشون اینهمه احساس نزدیکی بمن کردند. این نوشتم که شما که می خونید بدانید که من اگه گیر دادم روی اصول رابطه ها و ارتباطات و مسائل خصوصی دلیل دارد.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><em>پ ن 2 : ما به تنهایی از عهده هیچ کاری بر نمی آییم/ اما ذهن ما با یکدیگر ترکیب شده منجر به چیزی می شود/ که قدرت آن بسیار فراتر از/ قدرت اجزای آن است/ عالم را به تنهایی نتوان فهم نمود/ و تو که خود عالمی باشی/ خود را به<span style="mso-spacerun: yes">  </span>تنهایی نتوانی شناخت. (کتاب راه معجزه )<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p><em> </em></p></span></p><p />]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_846.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_846.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 14 اردیبهشتماه 1387 12:25:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رابطه و اصول ارتباط</title>
         <description>خیلی برام جالب نیست وقتی که توی یه رابطه ی هستم، حالا هر مدلی میخواد باشه، دخترونه، پسرونه، گروهی، تک نفره. کلاً یه رابطه که آدم یه مراوده ی داره، یه بده بستونی داره، میخواد هر مدلی باشه، کاری، احساسی، عاطفی، جنسی چه میدونم.. کلا یه رابطه دوستانه .. چه مجازی و چه حقیقی فرقی نمی کنه... 
بعدش طرف حالا به هر دلیل دیگه نمیخواد رابطه ادامه داشته باشه، یا از من دیگه خوشش نمیاد، یا دلش زده شده، یا یکی بهتر پیدا کرده، یا حوصله اش سر رفته .. هر چی میخواد باشه. من خیلی آدم گیری نیستم روی دلیل و این چیزها و کلا بودن آدمها ... 
ولی یه چیزی که خیلی اذیتم می کنه که طرف نمیخواد ادامه بده بعدش هیچی هم نمی گه.. مثلا تلفن میزنی جواب نمیده، اس ام اس میده باز جواب نمیده، ایمیل میدی جواب نمیدی، آنلاین میشه پی ام میدی محل نمیزاره... بعدش همون آدم مثلا به ایمیل یکی دیگه رو سر سیم ثانیه جواب میده، بعدش که میگی تازه کلی هم شاکی میشه که کار دارم درک نمی کنی اینها ....
واقعا این چه فرهنگ غلطی که توی ما ایرانی هست، چرا بلد نیستیم رک حرف بزنیم، چرا هی دلمون میخواد بریم توی حاشیه، چرا هی میخواهیم کسی رو از دست ندیم ولی براش ارزش هم قائل نمی شیم، چرا فکر می کنیم همه آدمها باید همونطوری که ما میخواهیم باشن؟؟ چرا هی باید یه رابطه ی رو که میدونیم هیچ باری نداره برامون الکی ادامه بدیم هم خودمون و هم دوستمون رو اذیت کنیم..
خوب آقای عزیز، خانم محترم، دیگه نمیخوای رابطه دوستی تو ادامه بدی، یه زحمتی بکش لطف کن ماشاا... این روزها که وسائل ارتباطی همه رقمه موجوده رک به دوستت بگو به هزار تا دلیل دیگه نمیتونم دوستیمو باهات ادامه بدم نه طرف توی خمار می مونه، که جریان چی، نه خودت مجبور میشی هزار تا خالی ببندی، نه اینکه قشنگی رابطه رو از بین می بری...


پ ن 1 : کلا درد ما ایرانی ها اینه که اصول ارتباطات بلد نیستم.. باید بشینم یه متن مفصل و ریشه دار در مورد اصول ارتباط بنویسم شاید این ملت یه تکونی به خودشون بدن...
پ ن 2 : امید یعنی بازگذاشتن در. اینطوری چیزهای خوب میتوانند وارد شوند٬شاید تو اصلاً حواست هم نباشد &quot;خوبی خدا نوشته ماری جوری کمپر&quot;
پ ن 3 : شما حوصله تو سر نرفته از این پ ن های اینجا؟ بنظرتون کار خوبیه؟ یا اصلا نباشه؟ </description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_845.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_845.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 10 اردیبهشتماه 1387 16:24:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مردهای عاشق</title>
         <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مردها در زندگیشان عاشق دو جور زن می شوند،</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">یک زن که حکم معشوقه ی آنها را داشته باشد</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">بی پروا، روشنفکر، مستقل، جسور و خوش بیان و به قولی امروزی </span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">و زنی دیگر که حکم همسر آنها را داشته باشد</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">تو سری خور، چشم و گوش بسته، کم حرف، وابسته و به قولی زن زندگی</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این دو زن در تضاد هستند</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">و مردها از همین تضادها لذت می برند</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">با زن اولی که هستند بسیار امروزی، اهل فکر، اهل آزادی، روشنفکر و متمدن می شوند</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">و با زن دومی که هستند غیرتی، اهل خانواده، متعهد و وفادار </span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> </span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">حالا من مانده ام بین ای دو شخصیت کدام را میتوانم بیشتر دوست داشته باشم</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> </span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مرد اولی یا مرد دومی و اصلا میتوانم کدامیک باشم زن اولی یا زن دومی</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> -------------------------------------------------------------</span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پ ن 1 :این نوشته های بالا مستعد این هست که مخالفنی نیز داشته باشد، می پذیرم، ولی به جان مادرتان نا حقی نکنید، که آنقدر دیده ام در این جامعه مردانی این چنین که حالا تبدیل به واژه شده اند.</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پ ن 2 یک چیزی که چند وقته فکرم مشغول کرده وقتی مطلبی در مورد تن، رابطه جنسی و کلا آزادی های یک زن و این طور چیزها می نویسی آدمها سریع نگاه شان عوض می شود، به قول این <a href="http://blog.35dg.com/?id=1659">آقاهه</a> &quot; آنچه که یک بلاگر درموردش اظهار نظر می‌کند و یا آن ‌را به چالش می‌کشد،‌ الزامن نشان دهنده‌ی رفتار او در زندگی شخصیش نیست!&quot; </span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پ ن 2 : در بیابانی که شادی ها را می بلعد/ مرا به خویشتن وامگذار/ مرا به اندهان مسپار/ وقتی که توفان بر دریچه های مأوایم می کوبد و تنهایم/ تنهایم مگذار (تنهایم مگذار – حسین مالکی)</span></p><p /><p />]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_844.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_844.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 04 اردیبهشتماه 1387 12:18:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حقی به نام صکس</title>
         <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">این چند وقته توی هر وبلاگی رفتیم دیدم دارن هی از صکس می گن، رابطه های جنسی گفتم حیف من خودم نندازم وسط و چیزی نگم، گفتم شاید خدا چیزی نگه ولی بندهاش بی شک ناراحت می شوند.. خوب هر کسی یه مدلی، نمیشه حرفهای که این دوستان توی وبلاگهاشون می نویسند تعمیم داد به همه، حالا من نمیخوام خیلی اصولی بنویسم یا خیلی برم توی کار بقیه وبلاگ نویسها و قاطی بشم.. نه فقط خواستم نظرم رو بگم که صکس یه چیزی که آدم نمیتونه قطعی در مورد حرف بزنه و بگه همه آدمها باید اینطوری باشن، طرف یک عمر بهش گفتن که این کار زشته، بعد، گناه داره، حالا نمیشه یک شب همه اینها رو تغییر بده، قبل از هر چیزی بگم که حالا نوشته ی من اصلا ربطی شاید به موضوع دوستان نداشته باشد فقط یه تجربه شخصی و نظر شخصی است که شاید هم غلط باشد.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">متاسفانه توی جامعه ی ایرانی تا بوده و هست هی از صکس بد گفتن، هی نهی کردن، هی به اسم های مختلف گفتن گناه داره، و هی ترس و هی نه ونه و نه...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">خوب حالا یه دختری که یک عمر با<span style="mso-spacerun: yes">  </span>این باور بوده، چطور میشه یک شب تغییر نظر بده، قبل از اینکه آدم بخواد در مورد چیزی کلا تغییر عقیده بده اول باید باورهاش تغییر کند، باید توی ذهن خودش این تغییر به وجود بیاد، اگه تونست خودش توی ذهنش بپذیره که صکس، لذت جنسی، خواستن و درخواست کردن حق اونه بعد میتونه<span style="mso-spacerun: yes">  </span>حالا در مورد تنش بنویسه، من خودم بارها شده توی این یکی <a href="http://adomide.blogspot.com/">وبلاگم</a> به صورت های خیلی کوتاه چیزهای نوشتم که بعضی اوقات مورد تمسخر همین دوستان به اصلاح روشنفکر وبلاگ نویس شدم، ولی من یک دختر خودساخته ی هستم و اصلا برام مهم نیست که مورد تمسخر قرار بگیرم یا نه، به نوشتنم ادامه دادم........ صکس شده یه چیزی عجیب و غریب توی ایران، ذهن ها همه درگیرش هست، هنوز برای خیلی ها جا نیافته که تو بخوای با کمال صراحت بگی مثلا من از صکس با فلان آقا خیلی لذت می برم، حتی برای اون مرد هم خیلی جا افتاده نیست، وقتی به مردی حتی می گویی من مثلا توی صکس از فلان کار خیلی لذت می برم متهم می شوی، اصلا نمیدونم چرا وقتی قرار میشه ما زنها از صکس و سلیقه مون در این مورد حرفی بزنم هی باید متهم بشیم.. خوب چه اشکالی داره، مگه ما که به اصلاح همه امون ادعای روشنفکریمون میشه نمی گم قبلا از اینکه جنسیت مطرح باشه انسانیت مطرح خوب من به عنوان یک انسان این حق رو دارم که رابطه ی جنسی رو مثل رابطه ی دوستانم مشخص کنم، و بگم چی باشه و چی نباشه...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">حالا چرا بعضی ها میخوان بگن مهم نیست، خیلی هم مهم، اصلا نبودن صکس توی زندگی میدونید چقدر عواقب داره؟ میدونید چقدر باعث بیماری روحی میشه؟ همین که یک زن توی صکس به اوج لذت جنسی نمیرسه میدونید چقدر از نظر روحی دچار شکست میشه؟ حالا هی بیاییم و بگیم مهم نیست؟ اگه مهم نبود قطعا هیچکس در هیچ کجایی دنیا هیچ حرفی در موردش نمیزد...... پس حتما مهم که حرفی در موردش زده میشه ..فقط ما بعضی اوقات ایرانی بازیمون گل می کنه می گیم مهم نیست... همین<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : یکبار یکی از دوستام با پارتنرش که خیلی هم رابطه عشقولانه داشتند و تصمیم بر ازدواج از این حرفها تصمیم می گیرند که تا قبل ازاینکه رابطه شون رسمی بشه با هم صکس داشته باشند، از این نظر همدیگر رو بسنجند بعدش دوستم می گفت اون آقاهه آنقدر بد صکس بوده که وسط کار دعواشون شده، و کل رابطه عشقولانه رفت زیر سوال..خوب حالا بیا فکرش رو بکن اینها ازداوج می کردند و بعدش می فهمیدند که با هم مشکل دارن توی این زمینه بعدش آمار طلاق هی میرفت بالا.. حالا من نمیخوام بگم که این کارشون درست بوده یا غلط نه هر کسی طبق عقیده و نظر خودش زندگی می کند.. ولی می گم باید بپذیریم که یک سری چیزها مهمه، باید واقع بین باشیم، باید قبول کنیم که نبود صکس چقدر میتونه اذیت کننده باشه و یا حتی برعکس اون... <p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : باید از چیزی که بیشتر از همه هراس داریم بنویسم، آنقدر بنویسم که هم خودمان بپذیریم هم مردم و هم جامعه آنرا بپذیرند... باید بنویسم که این حق ماست که بدانیم و بخواهیم که بدانند.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p><em> </em></p></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/01/post_843.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/01/post_843.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 31 فروردینماه 1387 20:26:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدمها</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><img hspace="0" src="/images/87.1.jpg" align="textTop" border="0" /></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><em><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">آدمها چند دسته هستند، هر کسی دسته بندی خاص خودش را دارد... </span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p /></span></em></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">یک سری از آدمها برایت آنقدر مهم هستند که وقتی آنها حضور دارند دیگر دلت نمیخواهد کسی دیگری باشد و حضور آنها هر چند کوتاه برایت دلچسب و دلنشین هست...</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">یک سری آدمها فقط هستند که باشند، نه برایت مهم هستند و نه حضورشان قابل اهمیت هست فقط انگار باید باشند همین ..</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">یک سری آدمها فقط برای </span><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">Fun</span><span dir="rtl"></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><span dir="rtl"></span> در زندگی آدم جا دارند و هستند که باهاشون شاد باشی و بخندی و گذر زمان را حس نکنی... </span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">یک سری آدمها واقعا رفیق هستند، دوست هستند، باید باشند که یک جاهای معنی واقعی دوست را حس کنی و لمس و بودنشان شیرین هست...</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">یک سری آدمها فقط می آیند در زندگیت که به تو یاد بدهند با یک سری از عادتها و تغییرات زندگی خوب کنار بیایی و هی به خودت باد نکنی..</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">و یک سری آدمها با اینکه نیستند، ولی آنقدر به تو نزدیک هستند که گویا حضورشان برای همیشه در زندگی هست و بودنشان مهمتر از هر کس دیگری می باشد....<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">هر آدمی که وارد زندگی ما می شود ابتدا خودمان جذبش کردیم، زیرا به حضور اون آدم نیاز داریم، و قرار است از طریق اون فرد یک سری چیزها یاد بگیریم، فقط کاش بدانیم که هر آدمی به نوعی معلم ما است و ما باید درسهای لازمه را بگیریم، اگر دیدید کسی در زندگیتان هست که خیلی از اون بدتون میاد و هی باهاش در جنگ هستید بدانید اون فرد بهترین معلم شماست و قرار بزرگترین درس زندگیتون رو بده، پس مبارزه نکنید، جنگ نکنید، فحش و ناسزا نگید، بپذیرید و به آن احترام بگذارید، وقتی شما رفتاری توام با احترام داشته باشید کم کم اون فرد پایش را از زندگی شما می کشد بیرون، اینگونه شما به یک تعادل رسیده اید.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><em>پ ن 1 : عکس از خودم خلیج فارس- البته این بحث خیلی گسترده است شاید بعدا مفصلا بهش پرداختم.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><em>پ ن 2 : گاهی آدم نمی داند بعضی چیزها به کجا یاد کی تعلق دارد، می نویسیم تا یادمان بیاید و گاهی تا آن پاره به یاد آمده را متحقق کنیم برایش زمان و مکان می تراشیم. گاهی هم چیزی را مثل وصله ای بر پارچه ای می دوزیم تا آن تکه عریان شده را بپوشانیم، اما بعد می فهمیم آن عریانی همچنان هست.(آینه های دردار – هوشنگ گلشیری)</em></span></p>]]></description>
         <link>http://www.adomide.com/archives/1387/01/post_842.html</link>
         <guid>http://www.adomide.com/archives/1387/01/post_842.html</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 26 فروردینماه 1387 23:31:23 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
