نظریه هیجان
به این نتیجه رسیدم که چطوری می شود سه الی 4 ماهه اول توی رابطه همه چیز خیلی عالی و خب هست ولی بقیه آن نه، یعنی کم کم رو به فرسایش می رود، این می شود که اوایل رابطه هر دو طرف (دختر و پسر) هیجان دارند، بواسطه اون هیجانی که هست به هم تمایل زیادی دارند، خب جذابیت های  دو طرف، کشف کردن همدیگه، تازگی و خیلی دلایل دیگه باعث میشه که سه الی 4 ماهه اول یه رابطه همه چیز خب و عالی پیش بره ولی به مرور زمان دیگه مثل روزهای اول نباشد، میتوان گفت اگر کمی هیجان را کنترل کنیم در اوایل دوستی، و اگر کمی مسلط باشیم به خودمون و رفتارهامون شاید هیچوقت این اتفاق نیافتد که رابطه بعد از 3 الی 4 ماهه به فنا بره و دیگه رغبیتی نداشته باشیم برای با هم بودن، و اینکه میشود گفت اگر کسی همچنان بعد از مدت زمانی که گفته شده همان رفتارها و همان حرفهای و همان عقیده را داشت توی رابطه خب می شود گفت این انسان توانسته هیجانش را کنترل کند و همه چیز بر منطق و احساس مرتب انجام شده است و یه رابطه ی درست و حسابی در انتظار خواهد بود ولی اگر بعد از زمان تعیین شده یکی از طرفین تغییر رفتار داد میتوان گفت تمام آنچه که تا حالا بوده صرفا هیجان بوده و منطق و علاقه ی درستی پشت آن نبوده است و نباید دل بست به آن رابطه و باید پذیرفت که آدمها تحت تاثیر هیجانش قرار می گیرند و خیلی حرفها و قولها را میدهند ولی بعد از آنکه هیجانشان فروکش کرد تازه متوجه ی موقعیت خودشان می شوند و رابطه و طرف مقابل اینطوری میشود که رابطه کلن از هم پاشیده می شود.


همینطوری : نشسته ام برای دوستانم سخنرانی کردم در کافه پراگ و اونها هم برای اینکه دل من نشکنه خب دست زدن و تصدیق کردن حرفهایم رو کلی هم به به و اینا داشتیم دور همی .. حالا اومده چکیده اش رو بنویسم اینجا برای ثبت.
دیگران : فرصتی نمانده است، بیا همدیگر رو بغل کنیم، فردا یا من تو را می کشم، یا تو چاقو را در آب خواهی شست. رنگهای رفته ی دنیا/ گروس عبدالملکیان.
اشتباهی بنام زندگی
حرکت اشتباه یه راننده گاهی باعث مرگ یه عده انسان و حتی خودش میشه، حرکت اشتباه یه استاد یه عواقب دیگه داره، حرکت اشتباه یه مادر همونطوری، هر حرکت اشتباهی یه سری عواقب داره که باید پرداخته بشه ، جریمه یا تاوان... نمیدونم هر کسی یه اسمی براش میذاره .. من می گم حرکت اشتباه هر آدمی از جمله خودم باعث میشه یه چیزهای رو یاد بگیرم و یه چیزهای توی وجودم درست بشه، حالا شاید کامل نشه ولی یه قسمتی از پازل من درست میشه، این منی که قرار هر روز به واسطه کلی آدمهای رنگی و مقدار زیادی حرکتهای اشتباه تکمیل بشه، ناراحت نیستم و نگران نیستم. فقط این وسط دلتنگ اون آدمهای رنگی میشم که میان یه قسمتی از پازل من رو درست می کنند و گاهی می مانند و گاهی میروند، اونهایی که می مانند برای همیشه جای خودشون رو نگه میدارند ولی اونهای که میرن جاشون رو از دست میدن و جز یه دلتنگی بزرگ هیچ چیز دیگه برای ما نمی گذارند و مقدار متناوبی خاطره های مختلف و حرفها و اژه های که مختص اونهاست این آدمها تیکه پازلشون آنقدر درست می گذارند که جایی برای برگشتن برای خودشون نمی گذارند....

یه چیزی :خستگی هم هست، خط سیرهایی بی پایان، تنهایی، اندیشه های گوناگون که همیشه تکرار می شوند و هر بار به هیچ و پوچ می انجامند. آنا گاوالدا
همینطوری : اونی که دوستش داری و میدونه که دوستش داری ترکت می کنه، اونی که دوستش نداری و نمیدونه که دوستش نداری همیشه در کنارت می مونه رسم زندگی همینه که بمانی برای کسانی که دوستت ندارند.
 
خواب
یک شب که من خیلی خواب بودم،
وقتی که دیگر آنقدر خواب بودم،
که گویا مثل مرده ای روی تخت افتاده بودم،
تو بیا به خوابم،
و آنقدر با سر و صدا بیا،
که من با همه ی خواب رفته گی ام،
از خواب بیدار شوم،
طوری که تا صبح چشمهایم رنگ خواب را نبیند.
یک شب که خیلی من خواب بودم،
تنها تو به خوابم بیا،
و مرا با بوسه ی،
بیدار کن...


همینطوری : حالا که آماده ای من هم همین را می گویم، میان من و تو فاصله ای نیست، میان من و تو تنها پرنده ایست، که دو آشیانه دارد. محمدرضا عبدالمکیان.
ادامه همینطوری : بیا گذاشته ها را اگر دوست داریم در آینده ها تکرار کنیم، در آینده ها زندگی کنیم، بگذار این گذشته، و آثارش به این معنا، به این صورت اصلا وجود نداشته باشد. شب یک شب دو/ بهمن فرسی
چکه چکه شدن تو.
این بار آمده در باب "تو" برایتان سخنرانی کنم، خب من داشتم با خودم بلند بلند فکر می کردم که "تو" از آن کلمه هایست که باید زیاد استفاده شود، اگر استفاده اش نکنی می ماند یه گوشه و پژمرده می شود، "تو" مثل گل می ماند عمرش کوتاه هست. باید در لحظه آن را چنان عمیقش کرد که جایش برای همیشه محکم شد در زندگی و قلبت، اگر توانستی در همان لحظه های اول جایش را محکم کنی که ماندگار می شود و اگر نتوانستی دیگر خودت را خسته نکن، فایده ی ندار، هر چقدر هم وقت بگذاری نمی شود که او را محکم گذاشتش وسط جمله و هی با او پز داد، "تو" یک کلمه ی هست که فقط برای خودت می ماند در عمق دلت و روحت... حالا آمدم  بگویم "تو" یادم افتاد که نیستی و کلمه ها و جملات ماسید روی لبهایم.


همینطوری : پ ن اینا ندارد.
ز آتش خویش هر کسی می سوخت
آدمها با اینهمه غم و غصه چیکار باید بکنند؟ سوالیست که گاهی ذهنم را آنچنان درگیر خودش میکند که کلافه می شوم، میگویم کاش گورستانی بود یا محلی برای دفن غم و غصه هایمان، به خودم می گویم وقتی که دلتنگی آور میشد روی سر آدمها به کی و کجا باید پناه ببرند؟ می گوییم وقتی آدم عزیزانشان را از دست میدهند و هر روز که می گذرد بیشتر جای خالیش را حس می کنند چیکار باید بکنند؟ ما آدمها چیکار کنیم با اینمهه بی کسی مون، با اینهمه تنهایی که روی سر تک تک ماها آوار شده، چطور می شود جایی کسی را با خاطره اش پر کرد وقتی تو حضورش را بی وقفه می خواهی.. اینها چیزهای نیست که بشود در یک خط یا دو خط نوشت و نتیجه گیری کرد و دفترچه اش را بست و یا اینکه یکی یا دو روز باشد بشود تحملش کرد اینها غمها و دردهایی هست که همواره در زندگی همراه ما انسانهاست و باید پذیرفت که یه وقتایی هیچ کاری از دستت بر نمیاد هر چقدر هم دلتنگ باشی.


پ ن 1 : می گم کاش همه زندگی یه خیالی بود مثل درست کردن حباب با کف های صابون هی خراب میشد، دوباره درست می شد.. کوتاه ولی همیشگی.
پ ن 2 : هر روز یکی می آد و یکی میره. بعدش آدم با هم گپ می زنه، همین کاری که ما داریم می کنیم. من حرف مهمی نمی زنم، حرف جالبی برای گفتن ندارم، شما هم همینطور، اما داریم گپ میزنیم و این معنیش اینه که من وجود دارم، شما هم همین طور، و بین ما روابط انسانی بافته می شه. جذاب، مگه نه؟ مهمانسرای دو دنیا/اریک امانوئل اشمیت
 
نی میزنم برایت.
من نمیدانم!
کدام نگاه،
کدام جاده،
کدام حرف،
کدام صدا،
کدام رفتار،
کدام نبودن،
کدام خواستن،
کدام بودن،
کدام واژه،
کدام نخواستن،
کدام دوستت دارم،
کدام.....
تو را از من گرفت..
ولی!
من میدانم!
دلم تا همیشه در وسط ترین
نقطه ی زندگیت جا مانده است..
جایی بین خواستن و نخواستن..
جایی بین بودن و نبودن..
جایی بین رفتن و نرفتن..
جایی بین....... این نقطه های خالی ...
جا مانده ام!
---------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : تو بگو ستاره ی بی نشان بودی، ابر بی باران، رهگذری که واقعن نمیداند به کجا میرود که بی هوا آمدی، ماندی و بی هوا رفتی و ماندگار شدی..
پ ن 2 : گاهی وقتها واژه ها حق مطلب را ادا نمی کنند هر چقدر هم که کنار هم بچینیشان باز هم یه جایی کم می آورند.
پ ن 3 : ما در کنار آب هستیم، چنار، من، گربه، خورشید، و یکی هم زندگی مان. آب خنک است، چنار خیلی بزرگ است، من دارم شعر می گویم، گربه چرت میزند، داریم شکر خدا زندگی می کنیم، پرتو آب نوازش مان می کند. چنار، من، گربه، خورشید و یکی هم زندگی مان. ناظم حکمت
 
کسی باید باشد جایی..
آدم باید کسی را داشته باشد در همین نزدیکهای زندگیش که هر وقت این چنین بی تاب و بی واژه شد به او پناه ببرد، باید کسی باشد که بدانی واژه هایت را می فهمت، بی تابیت را می خواند، آدم باید کسی را داشته باشد که وقتی این چنین آشفته و بی قرار شد همه ی کلافگی هایش را بریزد در دستهایش و بدون هیچ سوال و جوابی پناه ببرد، پناه ببرد به دستهایش و آغوشش و شوقی که در نگاهش هست.. آدم باید کسی را داشته باشد که بغض هایش را فرو نخورد جلوی آن، رها کند اشکهایش را و با حالتی بگوید آمده ام بغض هایم، کلافگی هایم، بی قراری هایم را بریزم در دستهایت . آدم باید کسی را داشته باشد که بی پروا جلویش خودش باشد..آدم باید کسی را داشته باشد....

پ ن 1 : یه روزهای از صبح هاشون معلوم چقدر بی کلمه هستند، چقدر بی قرار، چقدر بی تاب...
پ ن 2 :  باید یکی باشه که بهش بگم دلم تنگ شده براش.. بگه که کارم رو ول می کنم الان.. می یاد دنبالم نهار بریم بیرون
پ ن 3: بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.. دکتر علی شریعتی
رابطه و رنج
یه زمان های ما انسانها توی رابطه های که داریم دچار مشکل می شویم، اگر رابطه عاطفی باشد درصد حساسیتش برای ما و مهم بودنش خب بالاتر می رود، حالا اگر در عمق رابطه دچار مشکل شده ایم باید راهی برای آن پیدا کنیم، اکثر ما آدمها فرار رو ترجیح میدهیم تا حل مسئله، مثلن میرم با دوستهامون کافه، انواع و اقسام کلاس های مختلف، که لحظاتی رو سپری کنیم و فکرمون رو منحرف کنیم از موضوع اصلی و مشکلی که درگیرش هستیم، غافل از اینکه وقتی تنها می شویم یا از جمع می آییم بیرون باز فکرهای مختلف ما رو احاطه می کند، باید به فکر چاره ای اساسی بود، اریک برن می گوید در این چنین مواقع باید با خودتان رو راست باشید، زمانی را خلوت کنید و به احساسات خود بپردازید، به این که تحت تاثیر کدوم باور این احساس در شما ایجاد شده است، اریک برن می گوید برای حل مسئله ابتدا باید احساس خودت را شناسایی کنید و بعد باوری که در ذهن شما وجود دارد، با شناسایی این دو میتوانید حداقل هیجان و احساساتان را کنترل کنید، برن می گوید زمانیکه می خواهید مشکل تان را حل کنید باید بالغ خودتان را فعال کنید و اطمینان حاصل کنید که همه ابعاد مشکل را مورد بررسی قرار دهیم، بطوریکه مشکل را با جمله کوتاه و واضح بیان کنیم، او می گوید در حل مسئله نباید عجله کرد شاید لازم باشد یه جایی ما رنج این مشکل را بکشیم زیرا ما به همان فرآیند رنج نیاز داریم در آن زمان، اگر به همه اینها واقف باشیم دیگر مشکلات و ماجراهای زندگی اینهمه ما را بهم نمی ریزند زیرا می دانیم که حتمن باید این اتفاق درست در این لحظه بیافتد و حتمن چیزی برای من دارد که باید با آرامش به کشف آن بپردازم تا در جهت رشد و تغییر خودم حرکت کنم.

پ ن 1 : توی رابطه با آدمهای مهم زندگیمون درگیری داریم، مشکل داریم، میرم کلاس، با دوستامون میریم بیرون ولی کلافگی همچنان هست یه وقتایی که وقت آزاد داریم سنگین ترین فکرم اون مشکله میشه، سردرگم هستم زیرا اون مسئله حل نشده توی ذهنمون و به احساسمون توجه نکردیم باید وقت بگذاریم و بررسی کنیم.
پ ن 2 : کم بخور، کم بگو، کم بخواب / وصیت نامه گاندی
پ ن 3 : یه جایی باید بپذیری که زندگی باید همین مدلی باشد هر چند که دلخواه تو نباشد شاید این پذیرش خیلی چیزها را برای تو آسان کند.

 
وصل
دلم میخواهد مرا با یک سنجاق قفلی به زندگیت وصل کنی،
حتی اگر هیچوقت یادت نیافتد کسی وصل است به تو،
همین که آن پایین نشسته ام،
و تو را نگاه می کنم کافیست.

.........................

پ ن 1 : یه وقتایی ناراحتی ها و غم هات رو تبدیل می کنی به کلمه و می نویسی شون، شاید کسی نفهمه چقدر غم و ناراحتی توی این کلمه ها ریخته شده، اصلن درستش هم اینه طوری بنویسی که غمه معلوم نباشه مثل اون خنده که همیشه روی لبهات کسی دیگه توجهی به غم توی چشات نمی کنه.
پ ن 2 : شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام.
پ ن 3 : به من بگو مرا دوست داری تا زیبا تر بنُمایم/ به من بگو مرا دوست داری تا عاشقتت شوم. نزار قبانی
عشقی از خدا
عشق!
نه نگاه تو و حضور توست،
نه خواستن و بی تابی های من،
عشق خدای ست!
که ما را بهم وصل کرده است،
و
من و تو!
نمیدانیم تا کجایی این زندگی در کنار هم خواهیم بود،
اگر بخواهیم خدا را فراموش کنیم.


پ ن 1 : این دو تا مطلب آخر در وضعیت به ذهنم اومده که تصورش رو هم نمی تونم بکنم، با این حساب میتونم امیدوار باشم که به جایی خواهم رسید و بقولی رستگار خواهم شد.
پ ن 2 : بیا و تسلای دلم باش.
پ ن 3 : چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست دشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ آنا گاوالدا - من او را دوست داشتم.