حالا یه هو بیمقدمه دلم خواست بیام اینجا و شروع کنم بنویسم اصلن هم هیچ فکری نکردم که مثلن در مورد چه موضوعی بنویسم، یه هو دلم برای اینجا همین صفحه "من و تنهایی" تنگ شد و احساس کردم که چه روزهای رو اینجا ثبت کردم که دیگه نیستن، از چه آدمهای نوشتم که دیگه نیستن، از چه لحظههای نوشتم که محال برگرده، از سر صبح دلتنگ و بغضناک احوالم، و این دردهای گاه و بیگاه که میآیید سراغم هی به خودم میگویم این کلافگیها و آشوبها کی تمام میشود و میرسم به تو و میگویم تو کی در من تمام میشوی، تو که تمام شوی در من، من دیگر نفسهایم به شمارش خواهد افتاد و دیگر خلاص خواهم شد از این زندگی که هر روزش با آشوب و کلافگی تو میگذرد و تو هیچ خبر نداری.. هیچ... هیچ..
همینطوری : اون چیزی که دلم براش تنگ است، و فکر کردن بهش آشوبم میکنه و کلافه خوب که اینجا جای من نیستی وگرنه تاب نمیآوردی اینهمه بی حوصلگی را که ریخته توی من.
یه چیزی: این بادها گاه و بیگاه که میآد فقط یه کاری میکنم میرم وسط خیابان میایستم و حرف میزنم و دعا میکنم توی این باد شاید اگه گوشهایت را کمی تیز کنی صدایم را بشنوی.
همینطوری : اون چیزی که دلم براش تنگ است، و فکر کردن بهش آشوبم میکنه و کلافه خوب که اینجا جای من نیستی وگرنه تاب نمیآوردی اینهمه بی حوصلگی را که ریخته توی من.
یه چیزی: این بادها گاه و بیگاه که میآد فقط یه کاری میکنم میرم وسط خیابان میایستم و حرف میزنم و دعا میکنم توی این باد شاید اگه گوشهایت را کمی تیز کنی صدایم را بشنوی.
خاطرهها و گذشتههای آدم درست مثل سرمایههای زندگی آدم میمانند، فکر کنم فروتن بود توی فیلم شب یلدا همچین حرفی رو زد، و من به شدت قبول دارم این حرف رو که آدمها با خاطرهها و گذشتههایشان شکل میگیرند و با اونها رشــد میکنند، تغییر میکنند، بزرگ میشوند و میتوان یک انسان را با خاطره هایش شناخت و من آدمی هستم که این خاطره برایم ارزشمند هستند، نه اینکه خودم را حبس کرده باشم توی گذشته و خاطرههایم، نه ولی از اینکه اونها رو به خودم یادآوری کنم ابایی ندارم، که شاید در طول روز وقتی برایشان بگذارم، خاطرههای آدم یعنی خود آدم و به آنها آنقدر اهمیت میدهم که جایی حتی در این دنیای مجاز هم مینویسم از آنها که یادم بماند روزگاری داشتم که شاید دیگر هیچوقت در زندگیم تکرار نشود، آدمهای بودند که شاید دیگر هیچوقت مثل اونها نباشد در زندگیم، این یک نوع حقشناسی بنظرم میرسد هم از روزگار خوشم و هم از اون آدمها حتی اگر یک نفر باشد در این میان مهم نیست تعداد، مهم لحظات خوشی است که رقم خورده است و آنقدر قوی بوده است که مرا وادار کرده به دوباره خوانی و نوشتن اون روزها، حالا اگر کسی این میانه بخواهد مرا به واسطه ی خاطرههام و گذشتهام قضاوت کند یا متهم کند دیگر با خودش هست و وجدان خودش من کاری از دستم بر نمیآید جز دعا برای او زیرا که من تشکیل شدهام از خاطرههام و گذشتهام و حال و آینده م و اگر کسی مرا میخواهد باید تمامی این ها را هم بپذیرد زیرا من جدا نیستم از آنچه که روزی بودهام و داشتهام.
دیگران: قهر، پوست میاندازم، در فصل اتصالی سیمهای رابطه، برق از چشمانم میپرد، و شمیران تنت دیگر، شمشادم نمیکند، در خطوط ناشناس کفت، بید بید میلرزم و دلم گم گم، گم تر از حشره بیربط، از حاشیه می رود. گراناز موسوی
دیگران: قهر، پوست میاندازم، در فصل اتصالی سیمهای رابطه، برق از چشمانم میپرد، و شمیران تنت دیگر، شمشادم نمیکند، در خطوط ناشناس کفت، بید بید میلرزم و دلم گم گم، گم تر از حشره بیربط، از حاشیه می رود. گراناز موسوی
همینطوری : فکر میکنم اگر خاطرههایم را بگیرند از من چه دارم برای نوشتن...هیچ خالی میشوم.
بارها و بارها نوشتهام و گفته انرژی که در دستها نهفته است را نمیشود خیلی راحت به زبان آورد و در موردش گفت و نوشت، فقط خواستم بگویم دستهایت مرا هزار بار عاشقتر میکند.
همینطوری : جایی میان دستهایت یعنی اوج زندگی.
دیگران : برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی است، همین که کجا میروی، دلتنگم ... شمس لنگرودی
همینطوری : جایی میان دستهایت یعنی اوج زندگی.
دیگران : برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی است، همین که کجا میروی، دلتنگم ... شمس لنگرودی
یکبار گفته بودم نمیدانم اینجا یا جایی دیگر که آدم باید بگردد و آدم خودش را پیدا کند، حالا هر چند هزار سال نوری طول بکشد، ولی باید آدمش را پیدا کند، آدمی که آدم تو باشد، بی تابات کند، بی قرارات، آدمی که شیشهی روحش با تو یکی باشد، حالا تو فکر کن با آدمی باشی که آدم تو نباشد، خیلی غمگین کننده است، هر چقدر هم تلاش کنی نمی توانی بی تابها و بیقراری ها را لذت بخش کنی برای خودت، نمیتوانی عاشقانه هایت با صداقت به پایش بریزی، نمی توانی حسرت عمق نگاهت را پنهان کنی، نمی توانی بعد از هر خداحافظی بغضی فرو خورده ات را پنهان کنی و بگویی این نیست، این اون چیزی نیست که من میخوام، نمیتوانی قایم کنی که یه چیزی گوشهی قلبت هر روز بهت یادآوری کند این آدم تو نیست، شاید آدم تو جــــایی در این دنیا منتظر تو ایستاده باشد و تو داری عمرت را هدر میدهی به پای کسی که می دانی آدم خوبی ست ولی آدم تو نیست.
هنوز هم باورم نمی شود که نیستی، در جمع ما نیستی، تولدت هم بود ما نمیدانستم چه کار کنم، حالا که دارد میشود یکسال و نیستی باز نمیدانم چه کار کنم باید غصه چی را بخورم این وسط اینکه یکسال ندیدمت یا اینکه دیگر هیچوقت نمی بینمت و "هیچ وقت" دیگر که می آیید به میان همه غصهها میروند کنار و همان هیچوقت خودش می شود یک غصه جدید و طولانی و عمیق که با هیچ کلمهی از بین نمیرود. حالا من هر چقدر هم که استاد باشم در نوشتن نمیتوانم این لحظه های کشدار نبودنت را با واژه بیان کنم، نمیتوانم کلمههایم را پشت سر هم ردیف کنم و بگویم این هفته که دارد می آیید من باید سخت ترین لحظهی زندگیم را بگذارنم و باید صبورترین هم باشم، باید یه لبخندی عمیق به چسبانم گوشهی لبهایم و بگویم خدا خواسته و هیچ کاری هم نمی توانیم بکنم، ولی بگذار بگویم من نمی توانم هیچ وقت اندوه نبودنت را بپذیریم و این را به خودم بفهمانم که چیزی به اسم "پدر" برای همیشه از زندگیم جدا شده است حالا هر چقدر من قوی و محکم باشم.
همینطوری : من هنوز باور ندارم تو در یک بعداز ظهر بهاری بعد از کلی خنده و شادی برای همیشه ما را ترک گفتی.
همینطوری : من هنوز باور ندارم تو در یک بعداز ظهر بهاری بعد از کلی خنده و شادی برای همیشه ما را ترک گفتی.
یه چیزی : هیچ کس توی دلش مثل او خدا رو حس نکرده. احتمالا گم شده ام/ سارا سالار
باید بگم سال 88 سال سختی بود، نمیتونم واژه بد رو بکار ببرم بخاطر اینکه بد یه صفتی هست که برای هر کسی یه تعریفی داره شاید واقعن 88 برای خیلی ها خب باشه، برای خیلی ها هم بد، ولی برای من سال سختی بود، سال از دست دادنها، سال تنها شدن ها، سال نبودنها بود، سالی که میتونم بگم شاید بدترین و بهترین خاطره هام رقم زده شد، سالی که عزیزترین آدم زندگیم رو از دست دادم و دیدارش به قیامت اگر باشد، من اعتقاد دارم سالی به این سختی بیشتر توی رشد من کمک کرده، سالی که توش اینهمه درد کشیدم، بزرگ شدم، یاد گرفتم، آب دیده شدم، سال 88 بود سخت بود ولی بمن صبوری رو هدیه داد، بمن یاد داد که چطوری بتونم تنهایی آرامش رو توی زندگیم پیدا کنم بدون اینکه بخوام کسی در کنارم باشه، سال 88 سال سختی بود ولی من باهاش رشد کردم و بزرگ شدم درسهای بزرگی برام داشت آنقدر بزرگ که شاید نیمی از من رو دوباره جلا داد، من میگویم سال 88 خیلی سخت بود از همه لحاظ و همین سخت بودنش مرا قوی کرد.
همینطوری: سال 89 رو دلم میخواد سالی باشه که اون نیمه دیگری از من هم جلا پیدا کنه، رشد کنم، آگاهی بدست بیاورم، قضاوت نکنم، مهربان تر باشم، عاشق تر، سال 89 رو دلم میخواد آروم باشه آنقدر که سختی سال 88 رو به آرومی 89 ببخشم.
شما : برای خواننده های اینجا بهترین آرزوها رو دارم دعا میکنم تک تک شما عزیزان در هر کجا هستید و هر چه آرزو دارید بهش برسید و در سلامت و خوشی باشید.
دیگران : دعا می کنم برای همه اونهای که دوستم ندارند و دوستشان دارم، دعا می کنم برای دشمنانم، برای وطنم، برای تو که بهترین من بودی و نیستی، دعا می کنم برای تو دوستی که دلم را شکستی، دعا میکنم برای تک تک انسانهایی که نامی یا حتی خاطره هر چند کوچک در زندگیم به جا گذاشته اند.
همینطوری: سال 89 رو دلم میخواد سالی باشه که اون نیمه دیگری از من هم جلا پیدا کنه، رشد کنم، آگاهی بدست بیاورم، قضاوت نکنم، مهربان تر باشم، عاشق تر، سال 89 رو دلم میخواد آروم باشه آنقدر که سختی سال 88 رو به آرومی 89 ببخشم.
شما : برای خواننده های اینجا بهترین آرزوها رو دارم دعا میکنم تک تک شما عزیزان در هر کجا هستید و هر چه آرزو دارید بهش برسید و در سلامت و خوشی باشید.
دیگران : دعا می کنم برای همه اونهای که دوستم ندارند و دوستشان دارم، دعا می کنم برای دشمنانم، برای وطنم، برای تو که بهترین من بودی و نیستی، دعا می کنم برای تو دوستی که دلم را شکستی، دعا میکنم برای تک تک انسانهایی که نامی یا حتی خاطره هر چند کوچک در زندگیم به جا گذاشته اند.
به این نتیجه رسیدم که چطوری می شود سه الی 4 ماهه اول توی رابطه همه چیز خیلی عالی و خب هست ولی بقیه آن نه، یعنی کم کم رو به فرسایش می رود، این می شود که اوایل رابطه هر دو طرف (دختر و پسر) هیجان دارند، بواسطه اون هیجانی که هست به هم تمایل زیادی دارند، خب جذابیت های دو طرف، کشف کردن همدیگه، تازگی و خیلی دلایل دیگه باعث میشه که سه الی 4 ماهه اول یه رابطه همه چیز خب و عالی پیش بره ولی به مرور زمان دیگه مثل روزهای اول نباشد، میتوان گفت اگر کمی هیجان را کنترل کنیم در اوایل دوستی، و اگر کمی مسلط باشیم به خودمون و رفتارهامون شاید هیچوقت این اتفاق نیافتد که رابطه بعد از 3 الی 4 ماهه به فنا بره و دیگه رغبیتی نداشته باشیم برای با هم بودن، و اینکه میشود گفت اگر کسی همچنان بعد از مدت زمانی که گفته شده همان رفتارها و همان حرفهای و همان عقیده را داشت توی رابطه خب می شود گفت این انسان توانسته هیجانش را کنترل کند و همه چیز بر منطق و احساس مرتب انجام شده است و یه رابطه ی درست و حسابی در انتظار خواهد بود ولی اگر بعد از زمان تعیین شده یکی از طرفین تغییر رفتار داد میتوان گفت تمام آنچه که تا حالا بوده صرفا هیجان بوده و منطق و علاقه ی درستی پشت آن نبوده است و نباید دل بست به آن رابطه و باید پذیرفت که آدمها تحت تاثیر هیجانش قرار می گیرند و خیلی حرفها و قولها را میدهند ولی بعد از آنکه هیجانشان فروکش کرد تازه متوجه ی موقعیت خودشان می شوند و رابطه و طرف مقابل اینطوری میشود که رابطه کلن از هم پاشیده می شود.
همینطوری : نشسته ام برای دوستانم سخنرانی کردم در کافه پراگ و اونها هم برای اینکه دل من نشکنه خب دست زدن و تصدیق کردن حرفهایم رو کلی هم به به و اینا داشتیم دور همی .. حالا اومده چکیده اش رو بنویسم اینجا برای ثبت.
دیگران : فرصتی نمانده است، بیا همدیگر رو بغل کنیم، فردا یا من تو را می کشم، یا تو چاقو را در آب خواهی شست. رنگهای رفته ی دنیا/ گروس عبدالملکیان.
همینطوری : نشسته ام برای دوستانم سخنرانی کردم در کافه پراگ و اونها هم برای اینکه دل من نشکنه خب دست زدن و تصدیق کردن حرفهایم رو کلی هم به به و اینا داشتیم دور همی .. حالا اومده چکیده اش رو بنویسم اینجا برای ثبت.
دیگران : فرصتی نمانده است، بیا همدیگر رو بغل کنیم، فردا یا من تو را می کشم، یا تو چاقو را در آب خواهی شست. رنگهای رفته ی دنیا/ گروس عبدالملکیان.
حرکت اشتباه یه راننده گاهی باعث مرگ یه عده انسان و حتی خودش میشه، حرکت اشتباه یه استاد یه عواقب دیگه داره، حرکت اشتباه یه مادر همونطوری، هر حرکت اشتباهی یه سری عواقب داره که باید پرداخته بشه ، جریمه یا تاوان... نمیدونم هر کسی یه اسمی براش میذاره .. من می گم حرکت اشتباه هر آدمی از جمله خودم باعث میشه یه چیزهای رو یاد بگیرم و یه چیزهای توی وجودم درست بشه، حالا شاید کامل نشه ولی یه قسمتی از پازل من درست میشه، این منی که قرار هر روز به واسطه کلی آدمهای رنگی و مقدار زیادی حرکتهای اشتباه تکمیل بشه، ناراحت نیستم و نگران نیستم. فقط این وسط دلتنگ اون آدمهای رنگی میشم که میان یه قسمتی از پازل من رو درست می کنند و گاهی می مانند و گاهی میروند، اونهایی که می مانند برای همیشه جای خودشون رو نگه میدارند ولی اونهای که میرن جاشون رو از دست میدن و جز یه دلتنگی بزرگ هیچ چیز دیگه برای ما نمی گذارند و مقدار متناوبی خاطره های مختلف و حرفها و اژه های که مختص اونهاست این آدمها تیکه پازلشون آنقدر درست می گذارند که جایی برای برگشتن برای خودشون نمی گذارند....
یه چیزی :خستگی هم هست، خط سیرهایی بی پایان، تنهایی، اندیشه های گوناگون که همیشه تکرار می شوند و هر بار به هیچ و پوچ می انجامند. آنا گاوالدا
همینطوری : اونی که دوستش داری و میدونه که دوستش داری ترکت می کنه، اونی که دوستش نداری و نمیدونه که دوستش نداری همیشه در کنارت می مونه رسم زندگی همینه که بمانی برای کسانی که دوستت ندارند.
یه چیزی :خستگی هم هست، خط سیرهایی بی پایان، تنهایی، اندیشه های گوناگون که همیشه تکرار می شوند و هر بار به هیچ و پوچ می انجامند. آنا گاوالدا
همینطوری : اونی که دوستش داری و میدونه که دوستش داری ترکت می کنه، اونی که دوستش نداری و نمیدونه که دوستش نداری همیشه در کنارت می مونه رسم زندگی همینه که بمانی برای کسانی که دوستت ندارند.
یک شب که من خیلی خواب بودم،
وقتی که دیگر آنقدر خواب بودم،
که گویا مثل مرده ای روی تخت افتاده بودم،
تو بیا به خوابم،
و آنقدر با سر و صدا بیا،
که من با همه ی خواب رفته گی ام،
از خواب بیدار شوم،
طوری که تا صبح چشمهایم رنگ خواب را نبیند.
یک شب که خیلی من خواب بودم،
تنها تو به خوابم بیا،
و مرا با بوسه ی،
بیدار کن...
همینطوری : حالا که آماده ای من هم همین را می گویم، میان من و تو فاصله ای نیست، میان من و تو تنها پرنده ایست، که دو آشیانه دارد. محمدرضا عبدالمکیان.
ادامه همینطوری : بیا گذاشته ها را اگر دوست داریم در آینده ها تکرار کنیم، در آینده ها زندگی کنیم، بگذار این گذشته، و آثارش به این معنا، به این صورت اصلا وجود نداشته باشد. شب یک شب دو/ بهمن فرسی
وقتی که دیگر آنقدر خواب بودم،
که گویا مثل مرده ای روی تخت افتاده بودم،
تو بیا به خوابم،
و آنقدر با سر و صدا بیا،
که من با همه ی خواب رفته گی ام،
از خواب بیدار شوم،
طوری که تا صبح چشمهایم رنگ خواب را نبیند.
یک شب که خیلی من خواب بودم،
تنها تو به خوابم بیا،
و مرا با بوسه ی،
بیدار کن...
همینطوری : حالا که آماده ای من هم همین را می گویم، میان من و تو فاصله ای نیست، میان من و تو تنها پرنده ایست، که دو آشیانه دارد. محمدرضا عبدالمکیان.
ادامه همینطوری : بیا گذاشته ها را اگر دوست داریم در آینده ها تکرار کنیم، در آینده ها زندگی کنیم، بگذار این گذشته، و آثارش به این معنا، به این صورت اصلا وجود نداشته باشد. شب یک شب دو/ بهمن فرسی
این بار آمده در باب "تو" برایتان سخنرانی کنم، خب من داشتم با خودم بلند بلند فکر می کردم که "تو" از آن کلمه هایست که باید زیاد استفاده شود، اگر استفاده اش نکنی می ماند یه گوشه و پژمرده می شود، "تو" مثل گل می ماند عمرش کوتاه هست. باید در لحظه آن را چنان عمیقش کرد که جایش برای همیشه محکم شد در زندگی و قلبت، اگر توانستی در همان لحظه های اول جایش را محکم کنی که ماندگار می شود و اگر نتوانستی دیگر خودت را خسته نکن، فایده ی ندار، هر چقدر هم وقت بگذاری نمی شود که او را محکم گذاشتش وسط جمله و هی با او پز داد، "تو" یک کلمه ی هست که فقط برای خودت می ماند در عمق دلت و روحت... حالا آمدم بگویم "تو" یادم افتاد که نیستی و کلمه ها و جملات ماسید روی لبهایم.
همینطوری : پ ن اینا ندارد.
همینطوری : پ ن اینا ندارد.







