خوبی خدا

هیچ وقت یک شبه دلی را نشکستم، اگر هم شکستم، خرد خرد شکستم. هیچ وقت دری را برای همیشه پشت سرم نکوبیده ام، همیشه یواش یواش محو شده ام، تا همین حالا که همچنان دارم محو می شوم.
-----
سرباز می پرسد "تو به بهشت اعتقاد داری؟"
"کدام بهشت؟"
"همان جایی که پاهام توش منتظرم هستند."
دو تایی میزند زیر خنده.
سرباز می گوید: " البته وقتی رفتم بهشت بعید نیست پاهام ازم فرار کنند. آن وقت چطوری باید بگیرمشان؟"
مادربزرگ می گوید :" باید دستهایت را پر زور کنی تا بتوانی رو دست هات بدوی."
............
دلم پیش ماری گیر بود. ماری دختر کره ای پای صندوق بود که صبح تا شب تو مغازه برای خودش آواز می خواند، مغاره مال پدر و مادرش بود.
پول را دادم دستش و گفتم : "دوستت دارم، ماری."
گفت : "تو همیشه همین را می گویی."
"خب برای این که همیشه دوستت دارم."
"تو یک احساساتی احمقی."
"نخیر، من یک دلداده ی پیرم."
"آره، راست می گویی، برای من یکی که زیادی پیری."
"می دانم ولی تو خیالم که می توانم باهات باشم"
گفت : "خب، باشد. قبول می کنم که یک تکه از خیالت باشم. اما توی همین خیال هم فقط دستت توی دستم. همین نه بوس، نه کار بد، خب؟"
گفتم : " خب. نه بوس . نه کار بد. فقط عشق و عاشقی"
"پس خداحافظ جکسون جکسون، عشق من! به امید دیدار."
------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : نوشته بالا قسمتهای از کتاب خوبی خدا – که شامل 9 داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ و مشهور آمریکا هستند به ترجمه امیر مهدی حقیقت.
پ ن 2 : امید یعنی باز گذاشتن در. این طوری چیزهای خوب توانست وارد شد. شاید وقتی که تو اصلا حواست هم نباشد. (نویسنده ماری جوری کمپر)

در تاريخ 8 شهریور 1387 10:50 بֽظֽ|| نظرات (10)| دنبالك ها (0)

يادي از گذشته ها

از وبلاگ گروهی گلابی بود که کار جمعی رو به طور جدی شروع کردم، و بعدش هم شرقیان با آن بچه های نازنینش که ادامه همان وبلاگ گلابی بود ولی خیلی حرفه ی تر و کاملتر، اوایل یادم هست که مطلب می فرستادم و کم کم به عکاسی روی آوردم، در واقع سردبیر شرقیان بود که من رو به عکاسی علاقه مند کرد، و کم کم پا رو گذاشتم توی این حرفه و حتی برای خرید دوربین با هم رفتیم تمام جمهوری را گشتیم تا یک عدد دوربین خریداری شد و بعدش رفتیم پیتزا داوود با آن سیستم خاص خودش، دیگر به جز نوشتن در شرقیان قرارهای گروهی کوه هم داشتیم که به حق خیلی خوب بود هر هفته با کلی آدمهای مختلف می رفتیم دربند و توی کافه جویبار با آن نیمروهای معروفش و بعدش دوباره یه دوری میزدیم و گاهی وقتها هم ناهار خودمان را مهمان می کردیم فست فود یا سنتی تا عصری برای خودمان برنامه می چیدیم خیلی وقته گذشته از اون روزها ولی من هنوز هم گاهی یاد می کنم حتی به یاد بچه ها می افتم، خیلی روزهای خوبی بود، من با کلی از بچه های وبلاگی توی همین قرارهای کوه و گردهمایی شرقیان آشنا شدم و واقعا دوستای خوبی پیدا کردم نمیتوانم هیچوقت فراموش کنم، همه اینها را سردبیر شرقیان یا بهتر است بگویم نویسنده وبلاگ شرح برایم خاطره ساز کرده گفتم با این نوشته هم یادی کرده باشم از بچه های گل شرقیان و هم بهانه ی شد که تولد حسین عزیز را تبریک بگویم با کلی آرزوهای خوب و لحظات شاد.

پ ن 1 :عكس كافه جويبار صبح جمعه چند سال پيش. شاید تولد بهانه ی بود برای یادآوری روزهای رفته و خاطرات گذشته، آدم دیگر گاهی دلش هوای گذشته ها را می کند.

پ ن 2 : دوستتان دارم تا دم مرگ،  تلاش خواهم کرد که زود نمیرم، تنها کاری که باید بکنم همین است. احساس می کنم که در هم شکسته ام از بودن. و همین به نوشتن وا می داردم. (مارگریت دوراس – همین و تمام)

در تاريخ 31 مرداد 1387 6:47 قֽظֽ|| نظرات (9)| دنبالك ها (0)

ما یکی هستیم.

همه ما تعلیم و تربیت جداگانه ای داشته ایم، و بی شک هر کدام از ما تجربه های حسی جداگانه ای هم داشته ایم. این همه تجارت و تعلیم و تربیت ها از ابتدا تا الان به ما گفته اند که ما از دیگران مجزا و فردی خاص هستیم، خیلی کم هستند انسانهای که به وجود یگانه ویژه خویش پی برده اند. مسئله اینجاست که در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد و هیچ چیزی مجزا نیست. همه ما در ذهن ناخوادگاه جمعی، گفتگویی درونی داریم، این بدان معنا نیست نمی توانید جزء مستقلی باشید فقط به این معناست که ما میتوانیم با همدیگر در ارتباط باشیم، همه چیز به هم مربوط است. زیرا همه ما از یک جا آمده ایم، شاید فیزیک ما در روزگار جدید زندگی کند ولی ترکیبات آن بسیار قدیمی است. هر انسانی از همان مکان فشرده ای آمده است که تمامی هستی بوجود آمده است حالا اینها آنقدر کتابی شد که بگویم همه ما بهم وصل هستیم و جدایی بین ما معنای ندارد، شاید به ظاهر رابطه ی تمام شود ولی در باطن اینطوری نیست، مسائل اونطوری که اتفاق می افتند نیستند ما فقط ظاهر امر را می بینم در صورتی که باطن مسئله خیلی عمیق تر از آن چیزیست که ما فکر می کنیم .

حقیقت یکی است، فرزانگان آن را با نامهای متفاوت خوانده اند. یک خورشید است که بر تمامی آبگیرها می تابد. یک هواست که زندگی را نگه می دارد. یک آب است که همه تشنگی ها را فرو می نشاند. یک آتش است که تمامی خانه ها را روشن نگاه می دارد.
رنگ گاوه ها ممکن است متفاوت باشد ولی شیر همه ی آنها سفید است. گل ها و زنبوران عسل ممکن است با هم فرق داشته باشند، ولی عسل آنها یکی است. مذاهب ممکن است متفاوت بانشد ولی خدا یکی است. وقتی باران از آسمان می بارد راهش را به سوی اقیانوس می پیماید . بنابراین دعاهای تمام مذاهب به یک خدا میرسد که والاترین است. یک نور با رنگهای بسیار، یک آب با تشنگان فراوان و یک جوهر با اشکال متفاوت انسان ها. (از کتاب ریگ ودا/ متون مقدس هندو)

در تاريخ 22 مرداد 1387 10:03 قֽظֽ|| نظرات (4)| دنبالك ها (0)

مردی با پالتوی مشکی!

دخترک چمدان بدست سمت ایستگاه قطار شروع به راه رفتن کرد، باران تندی می بارید، و دخترک بی اعتنا به باران قدمهایش را محکم بر زمین می کوبید، اصلا اجازه نداد اشکهایش از چشمهایش حتی برای یک قطره هم که شده سرازیر شود!

احساس کرد همچون تکه یخی تنها مانده در این شهر و باید برود، رسید به ایستگاه و چمدانش را گذاشت کنارش و منتظر قطار شد، حدود نیم ساعت باید منتظر می ماند، نه رفت داخل ایستگاه همانجا زیر باران  منتظر قطار ماند...

مردی خیلی دورتر از آن با پالتوی مشکی و کلاهی که برسر داشت ایستاده بود، دخترک نیم نگاهی کرد و بی خیال از مرد غرق در افکار خودش شد و رفت جایی که سالهای دور زمانی با مردی آشنا شده بود، در همین ایستگاه قطار مردی با با پالتوی مشکی و کلاهی بر سر، ولی یادش آمد زمانی که برای اولین بار چشمهایشان در هم گره خورد هیچکدام نتوانستند نگاهشان را از هم بردارند این نگاه تا زمانی که هر دو به مقصد برسند ادامه داشت و دختر برای اولین بار دلش خواست کاری بکند که در تمام عمرش نکرده بود، دلش خواست کاری بکند متفاوت در زندگیش شاید هم دلش میخواست مردی را در آغوش بگیرد که شاید هیچوقت سهم او نبوده است...

باران تندتر شد مرد با پالتو مشکی نزدیک او شد و چتری را به او تعارف کرد دخترک کمی مکث کرد و ماند که چه کند، جدالی سختی با خودش داشت گفت مردی دیگر، شاید این آدم بتواند از عشقی که مرا بسیار رنج میدهد و دردناک است جداکند، شاید بتوانم انتقام بگیرم، شاید برایم یک دوست باشد و هزار تا فکر دیگر در سر دخترک می چرخید و می چرخید...

اما دخترک سرش را انداخت پایین و در زیر باران به راهش ادامه داد، رفت بسوی ایستگاه بعدی شاید قطار در آنجا توقف داشته باشد...

 

پ ن 1 : آدم توانایی زیادی دارد، مثلا میتواند رقصی را شروع کند و آنقدر برقصد و خسته نشود، و اصلا این رقص پایانی نداشته باشد، می تواند روزها ادامه داشته باشد و همانطور برقصد فقط برای اینکه لذت می برد، آدمها گاهی فقط برای اینکه لذت می برند کاری را می کند و روز دیگر برای اینکه لذت نمی برند کاری را انجام نمیدهد ولی گاهی یادش می روند در این لذت بردن تنها نیست و فراموش می کند کسی دیگر هم هست...

پ ن 2 : دلم می خواست فکر کنم که عاشق شده ام، عاشق کسی که او را نمی شناسم، کسی که در طرحهای آینده من جایی نداشت در طول این ماهها تسلط بر نفس و رد کردن عشق، خیلی کوشش کردم، ولی نتیجه معکوس گرفتم. خود را به کسی سپردم که نگاه معکوس بمن داشت.(کتاب 11 دقیقه پائولوکوئیلو)

در تاريخ 6 مرداد 1387 10:43 بֽظֽ|| نظرات (17)| دنبالك ها (0)

دوستی های ساده

 

می گوییم یک دوستی ساده است، اما گاهی همین دوستی های ساده نفس آدم را می گیرد، گاهی همان دوستی های که هیچ چیزی ندارند، هیچ تعهدی، هیچ مسئولیتی می شوند برایت یک مسئله مهم، که همه فکر و ذهنت را پر می کند، حتی نمیتوانی صدای خنده، لحن صحبت کردن و یا حتی مدل راه رفتن دوستت را فراموش کنی.. همین دوستی های ساده و معمولی گاهی آدم را اسیر می کنند بی آنکه بداند و بی آنکه بخواهی..

---------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 – نمیشود گاهی فراموش کرد لحظاتی در زندگی را، باید که زمان زیادی بگذرد هی آدمها بیایند و بروند تا بتوانی کمی آن را کمرنگ کنی – (عکس از خودم فروشگاه فرودگاه دبی/تیر ماه 87)

 

پ ن 2 – عاشق شدن اصلا دلیل نمیخواهد، دوست داشتن کسی قانون ندارد، حتی می توانی به کسی دل بسته شوی که نه آدم توست و نه قرار هست که باشد ولی تو بشدت دلبسته ی و دوستش داری .. دوست داشتن که دلیل نمیخواهد حتی می شود بی اجازه هم کسی را دوست داشت... دوست داشتن فقط دل میخواهد همین

ادامه مطلب

در تاريخ 15 تیر 1387 11:48 قֽظֽ|| نظرات (6)| دنبالك ها (0)

زمزمه های عاشقانه!

شبهای که ماه کامل است و وقتی در وسط ترین قسمت آسمان قرار داد، عاشقانه هایم شروع می شود،
زمزمه های عاشقانه ی که بین من و ماه رد و بدل می شود، خدا هم گاهی حسودیش می شود از اینهمه شور و هیجان...
من وضو می گیرم به احترام ماه، می ایستم مقابلش، و زل میزنم به او، و شروع می کنم با صدای بلند برایش شعر خواند، ترانه خواندن و گاهی می رقصم..
گاهی که ماه در وسط ترین نقطه ی آسمان قراردارد، من در وسط ترین نقطه زندگیم می ایستم و برایش دست تکان میدهم و لبخند میزنم..
گاهی در این شبها که ماه کاملترین ماه هست، خدا را نیز به می خواند و بزمی عاشقانه در آسمان برپا می کنیم....
من و ماه و خدا شبی عاشقانه و مستانه را تا صبح داریم و هی این جام هست که پر می شود و خالی و صدای خنده های ماست که آسمان را می لرزاند...
---------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : واقعا نگاه کردن به ماه در این شبها لذتی خاص و ناب به آدم میدهد... باورکنید و امشب امتحان کنید و ببینید که چقدر میتواند در دلتان جا باز کند طوری که به هیچ چیز جز او فکر نکنید..
پ ن 2 : با گذشت زمان رفته رفته از این تمرین خسته می شد، یادآوری، گرد و غبار گرفتن و زنده کردن آنچه که مدتها پیش مرده بود کاری می دید روز به روز خسته کننده تر. در واقع سالها بعد روزی خواهد رسید که لیلا دیگر از این فقدان ننالد. یا نه چنین بی امان، نه چنین نزدیک. روزی خواهد رسید که خطوط قیافه او هم از یادش برود و وقتی در خیابان بشنود که مادری پسرش را طارق صدا می زند دیگر دستخوش هیچ احساسی نشود. دیگر مثل حالا دلش برای او تنگ نمی شود، حالا که درد نبودنش همدم تسکین ناپذیری است- مثل درد خیالی عضوی قطع شده. (هزار خورشید تابان- خالد حسینی)

در تاريخ 2 تیر 1387 11:48 قֽظֽ|| نظرات (13)| دنبالك ها (0)

پرنده خارزار

"در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است

پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند

از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد

و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه

زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند

و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد

و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد

پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند

اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند

و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد...."

....

حالا منظورم از نوشتن این مطلب بالا اینکه آدم باید بها پرداخت کند، بهای چیزهای که میخواد بدست بیاره، هر چی که باشه، کوچیک و بزرگش فرقی نداره، ولی هر چقدر بزرگتر باشه بهاش هم بیشتر.. بهای چیزهای بزرگ و سنگین، رنجه، رنج که ما می کشیم برای بدست آوردن اون چیز و بعدش که بدست میاریم تازه متوجه میشیم ای بابا اون چیزی که فکر میکردیم نبوده... اینطوری هم رنج از دست دادن رو  داریم و هم رنج بدست آوردن....

----------------------------------------------------------

پ ن 1 : نوشته توی گیومه از کتاب پرنده خارزار نوشته کالین مک کالو می باشد.

پ ن 2 : خاطره ها آدمها را دچار درد می کنند و مسئولیت، وقتی از کسی خاطره ی داریم، مسئولیتمان زیاد هست، زیرا باید از آن خاطره نگهداری کنیم، بهش برسیم، فکر کنیم و برایش وقت بگذاریم.. هر چقدر این خاطره سنگین تر باشه مسئولیت ما بیشتر می شود، خاطره ها هر چه باشند جزی از ما هستند و نمیتوانیم منکر شویم چونکه روزی آنها را خودمان بازی کردیم.

 

در تاريخ 10 خرداد 1387 6:53 بֽظֽ|| نظرات (10)| دنبالك ها (0)

اندوهی بی نهایت

زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...

مرد تو ازش می پرسی؟

زن به خودش می آیید و می گوید از کی باید چی بپرسم.

می گوید از گلی می پرسی که با من ازدواج می کند یا نه؟

زن لحن صدا کُند و کش دار می شود و به یاد همخوابگی هایش با مرد می افتد و با کمی مکث می گوید، می پرسم!

نگاه مرد خیره به زن...

و زن تمام عشق و زندگیش  را همراه با دود سیگار از دهانش میدهد بیرون....

------------------------------------------------------------

پ ن 1 : مرد نگاهش به جسمی نحیف و بی جان می افتد و سرش را میان دستانش می گیرد و شروع می کند به گریه و می گوید کاش قبل از اینکه خودت را بکشی ازش پرسیده بودی که با من ازدواج میکند یا نه و صدای هق هق اش همه ی فضای اطاق را پر می کند...

پ ن 2 : جناب الیاس خان من رو دعوت کرده به بازی وبلاگی مخفی کاری نکردن! اول تشکر می کنم بخاطر دعوت و بعدش اینکه نمیدونم چی باید بنویسم فقط اینکه شاید مخفی کاری نیست شاید اینکه هر کسی توی زندگیش رازی داشته باشه همین...

ادامه مطلب

در تاريخ 27 اردیبهشت 1387 11:16 بֽظֽ|| نظرات (12)| دنبالك ها (0)

زمان

من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،

خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،

همدیگر را نگاه کردیم،

شاید قرنها طول کشید،

وقتی که سکوت شکسته شد،

من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،

که می گفتند بهشت است!

و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!

و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.

 ----------------------------------------------------

پ ن 1 : عکس نمایشگاه کتاب 1387 و نوشته برای خودم.

پ ن 2 :  او مرا انتخاب کرده بود و من هم او را. پل های میان خود و بقیه ی دنیا را خراب کرده بودم و در گناه تنهایی دو نفره با او شریک شده بودم. در کلاس کنار یک دیگر می نشستیم، اغلب به هم دیگر نگاه می کردیم تا مطمئن شویم که هر دومان وجود داریم."تو، فقط تو، در کنار منی، همه جا و همیشه، در من، و بعد، در عمیق من، فقط تو و نه دیگری." کتاب میرا / کریستوفر فرانک.

در تاريخ 22 اردیبهشت 1387 10:04 بֽظֽ|| نظرات (15)| دنبالك ها (0)

شش سالگی مبارک!

خواب بودم،

در یک  شب اردیبهشتی،

که فرشته ی مهربان،

برایم شعر خواند،

از تنهاییش،

و شروع کردم به نوشتن واژه ها

نمیدانم تا آن روز در کجایی ذهنم دفن شده بودند

و "من و تنهایی" را برایم به ارمغان آورد...

 

شش ساله که تو "من و تنهایی" می نویسم از بلاگ اسپات شروع کردم، اون وقتها تعداد وبلاگ نویسها خیلی کم بود، و کم کم رواج پیدا کرد، از خیلی از دوستای که اونموقع می نوشتند خبری که ندارم هیچ، رد پایی هم پیدا نکردم که لینکش رو بذارم برای تشکر و قددرانی...

اما از همه دوستای که این روزها و روزهای قبل و روزهای بعد مرا همراهی کرده اند، خوانده اند، نظر داده اند، انتقاد کرده اند، سپاس گذارم که تک تکشان برایم بهترین بوده اند...

پ ن 1: میدانی من یک سری چیزهای که اینجا می نویسم فقط برای این هست که بعد که میخوانم یاد سری چیزها بیافتم، اینجا محلی است برای جمع آوری خاطره هایم و آدمهای که می آیند با صدا و گاهی میروند بی صدا.

پ ن 2 : خداوند می گوید مرا این چنین آزمایش کنید که َآیا روزنهای آسمان را برای شما نگشوده ام و چنان برکتی بر شما نریخته ام که گنجایش آن نیست. (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین)

در تاريخ 15 اردیبهشت 1387 9:05 بֽظֽ|| نظرات (27)| دنبالك ها (0)

Designed By: Hadi Mohammadi & jablogi