دلیل همه ی بی دلیلی ها.

cafe%20Sara.jpg

هر ماجرای، هر آدمی، هر حادثه ی که توی زندگی می افته بی دلیل نیست، یه چیزی هست، من دنبال اون دلیل هستم این روزها توی زندگیم، مخصوصا وقتی به یک چیزی بیشتر گیر می کنم، ایست میکنم، آشفته میشم، بیشتر دنبال دلیل می گردم، دنبال اینکه چرا، چی شد، که این مدلی شد، حتما یه چیزی هست، شک ندارم اون چیزی که ما می بینم خیلی سطحی و ظاهری هست، یک چیزهای فراتر از این ها هست که ما بی خبریم، یک چیزهای که خیلی مهم می باشد و اصلا همون ها باعث میشه که اون ماجرا، اون آدمه، اون اتفاق بیافته، من دلم میخواد وقتی یک مسئله ی برام پیش میاد که اصلا خوشایندم نیست، خدا رو بیشتر حس کنم، دلم میخواد حتی ازش تشکر کنم بخاطر همه لحظه های که من رو وادار می کنه بشینم فکر کنم ببینم چی شد که اینطوری شد، و من چرا این روزها  اینهمه کلافه هستم، شایدخیلی وقتها جواب درست و حسابی برای اینهمه آدم، اینهمه اتفاق و اینهمه ماجرا که یه هویی پیش میاد پیدا نکنم، ولی همین که خودم میدونم یه چیزی هست که فراتر از دانسته های منه آرومم میکنه.

---------------------------------------------------------

پ ن 1 : عکس کافه سارا می باشد پاتوق این روزهای من.

پ ن 2 : من ایمانم دارم که یک چیزی، مثل دوتا دست نورانی همه ی زندگیم را نگه داشته و هدایت میکند، دو تا دست نورانی که دستای من نیست، خیلی فراتر و عظیم تر از دست های زمینی می باشد. من ایمان دارم به اون دستها.

در تاريخ 27 آذر 1387 3:39 بֽظֽ|| نظرات (29)| دنبالك ها (0)

رابطه ها و دوستی ها

توی یه رابطه و دوستی خیلی پایانش مهم نیست مهم لحظاتی هست که در کنار هم هستید، شاید زمان طولانی نباشد ولی گاهی همین لحظات کوتاه مسیر ذهنی شما را برای همیشه عوض میکند و آنچنان تاثیری در عمق و روح شما می گذارد که برایتان مقدس می شود و همین لحظات کوتاه زندگیتان را می سازد، دوستی و رابطه مثل یک پل متحرک چوبی می مونه باید یکی یکی چوبها رو کنار هم چید و اگر در یک نقطه بهم رسید اون رابطه کامل میشه، دوستی ها و رابطه های ما مثل ورقهای زندگی می مونه با هر ورق زدنی میره توی عمق زندگیمون و ته نشین می شود در روحمان و برای همیشه می ماند شاید اون رابطه به هر دلیلی تمام شود ولی اثراتش برای همیشه باقی می ماند در ما و زندگیمان.


در تاريخ 17 آذر 1387 10:21 قֽظֽ|| نظرات (6)| دنبالك ها (0)

پاییز

پاییز جان آمدی

قدمت روی چشم

ولی با خودت نگفتی

چطوری من تنهایی

دوام بیاورم

بارانهای عاشقانه ی تو را

که اینطوری بر سرم آوار می شود.

چطوری تاب بیاورم تنهایی

سردی هوایت را وقتی

اینطوری ویران می شود

در من.

چطوری تاب بیاورم اینهمه

عاشقانه که ریختی

در هوایت.

در تاريخ 1 آذر 1387 7:57 بֽظֽ|| نظرات (10)| دنبالك ها (0)

کافه

امشب دلم هوای آن کافه را کرده

که چایش از مهر تو

و قندش محبت تو باشد

و تنها مشتری کافه

من باشم.

در تاريخ 23 آبان 1387 7:13 بֽظֽ|| نظرات (11)| دنبالك ها (0)

دختران من!

در درون من دو آدم وجود دارد، یکی دختری شجاع، مستقل، جسور، شیطون، شلوغ، آزاد و رها و دیگر دختری، لوس، تنها، خسته، ترسو، غمگین و گاهی هم اندوهگین.. می گویم این دو هیچ ربطی بهم ندارند، این دو تا برای خودشان زندگی جداگانه ی دارند و آرزوهای جداگانه و حتی حضوری جداگانه دارند، دختر اولی همیشه لبخندی بر لب دارد که از عمق جانش می آید و دختر دومی نیز گاهی لبخند دارد ولی فقط برای این است که داشته باشد، این دو دختر با هم زندگی می کنند، و خوب همدیگر را درک می کنند و هیچوقت توقع ندارند که دیگر جایش را بدهد به دیگری و در لحظاتی که باید نباشند نیست می شوند و در لحظاتی که باید باشند هست می شود، دختر اولی بیشتر صبحها حضور دارد و دختر دومی بیشتر شبها، گاهی هم جایشان را عوض می کنند، این دو دختر با هم هستند و همین مسئله برایم لذتبخش ترش کرده است که بتوانم هر دوشان را با هم در یک سطح نگه دارم گاهی اولی پررنگ می شود و گاهی دومی و هیچوقت هیچکدام سعی نکرده اند دیگری را نایده بگیرند و سعی نکرده اند همدیگر را اذیت کنند.. و هر دوشان برایم دوست داشتنی هستند و خواستنی و مفید.

پ ن 1- نوشتن گاهی تنها علاج درد می باشد. تنها نوشتن و از خود نوشتن.
پ ن 2 - چیزی در فضای اتاق هست که آزارم میدهد، اما نمیدانم چیست، دل تنگی را نمی شود با بطری های شیشه ای و قوطی های فلزی پاک کرد، مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره ی کسی را به یاد آوری که تازه به نبودنش عادت کرده ای و باز آینده ات پر از نبودن کسی در گذشته می شود و آن وقت تو میمانی و جاسیگاری کوچکی پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است. مرگ بازی – پدرام رضایی

در تاريخ 12 آبان 1387 11:13 قֽظֽ|| نظرات (9)| دنبالك ها (0)

غم و شادی

می شُورم، با تمام وجود زمین را می شُورم، هی آب دستمال را سفت می گیرم باز دوباره می کشمش روی سنگهای براق کف سالن و با تمام وجود می سابم، انگار میخوام محوشان کنم همه اشان را، میخواهم جلوی چشمهایم نباشند، می خوام پاک شوند، هی می سابم، می سابم... همه فکرم را زوم کرده ام روی سنگهای سفید سالن، صدای زنگ تلفن آشناست خیلی آشناست زمانی هیجان داشتم برای شنیدن این زنگ اما حالا، چه مانده از من جز مشتی از خاطرات خاک خورده که نمیخواهم حتی نسیمی به آنها بوزد که ویرانم میکند، می گذارم همانطوری زنگ بزند، و زنگ بزند و زنگ بزند و من می سابم همه کف سالن را می سابم، و اجازه میدهم این بغض بترکد، بترکد و اشکهایم جاری شود، می گذارم اشکهایم دستمال را خیس کند و با اشکهایم کف زمین را تمیز کنم، که یادم بماند این سنگها خیلی ارزشمند هستند، خیلی گران قیمت هستند، خیلی ماندنی هستند خیلی ماندنی تر از آدمها و رویاهایشان.

------------------------------------------

پ ن : انسان برای غم و شادی آفریده شده است وقتی این مطلب درست ادارک گردد ما در زندگی ایمن خواهیم بود. غم و شادی کاملا" در هم تنیده اند و برای روح الهی لباسی دوخته اند. (ویلیایم بک)

در تاريخ 27 مهر 1387 0:56 بֽظֽ|| نظرات (15)| دنبالك ها (0)

دوری را نمیتوان تاب آورد.

می ترسم از دوری می ترسم، از بس که هی آدمهای مهم زندگیم دور بوده اند وحشت دارم دیگر از دوری، از فاصله ها، تا کسی می گوید ایران جای زندگی نیست، من تمام وجودم را ترس فرا می گیرد، و نگران می شوم، نمیداند که دوری یعنی چه؟ نمیداند دل کندن حتی اگر موقتی باشد یعنی چه؟ باید دور باشی تا بفهمی چه می گویم، باید مادرت خیلی از تو دور باشد که حتی با یک بلیط که نه با یک ویزا هم نمی شود رفت او را دید، هیچکس نمی فهمد جز اون که دوری را کشیده است، میدانید وقتی شبی دلت هوای آغوش گرم مادرت را می کند باید لبخند بزنی و دعا کنی همین که هست کافیست، و بغضت را ببلعی، نمیدانی که وقتی از خیابان وصال رد می شوم تمام روزهای خوش گردش با تنها برادرم می آیید جلوی چشمهایم، و یادم می افتد که چه روزهای خوشی داشتیم و چقدر من سبک بال بودم، حالا دیگر می ترسم از هر دوری حتی اگر برای چند ساعت باشد، حتی اندک باشد، حتی اگر فقط دوست ساده بخواهد دور شود، آدمش دیگر فرق ندارد، برای من فاصله ها و جاده ها و آسمانها و اتوبانها ملاک هستند نه رابطه ها و نه قدمتشان و آدمهایش برای من کیلومتر مهم است و دوری.
------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : شاید روزی خودم هم برم از اینجا، و شاید همانقدر که رفتن کسی برایم دردناک باشد دل کندن خودم از این خاک هم دردناک باشد، ولی چه بروی و چه بروند غم انگیز هست. باید خیلی قوی باشی که بتوانی تاب بیاوری. خیلی قوی.
پ ن 2 : ورنگشت، همان جایی که ایستاده بود، یواش یواش کوچک شد. مچاله شد، آب شد و رفت توی زمین، دختر بس ناباور نگاهم کرد. تا سال های سال ته مانده ترس توی تنش مانده بود تا کسی اسم جن می برد، می لرزید. رنگش می پرید و می گفت "کسی ته دلم را با قاشق خرت خرت می تراشد قلبم از ترس می آید تو گلویم و می خواهم خفه بشوم". اصغر الهی کتاب سالمرگی

در تاريخ 18 مهر 1387 10:46 قֽظֽ|| نظرات (6)| دنبالك ها (0)

تولد من

happy.jpg

 یکسال که بزرگتر می شوی گویا بارهایت هم سنگین تر می شوند، زندگیت هم سنگین تر میشود، اصلا انگار عمرت هم سنگین تر می شود، گذر زمان هم برایت سنگین می شود، خودت هم سنگین می شوی، دیگه راحت نمیتوانی قدم برداری برای هر کاری و هر چیزی، دیگه دل دل می کنی که بروی یا نه همانجا بمانی برای خودت و به پلکی، یکسال که می گذرد انگار چیزی ته دلت ته نشین شده است و تو نمیدانی با آنهمه خاطره و گذشته چه کنی بسپاری به دست باد یا همان جا ته دلت نگه شان داری، یکسال که می گذرد انگار جایت را با آدمی که دیگر نمی شناسیش عوض می کنی، یکسال که می گذرد خیلی چیزها در تو عوض می شود و حتی آدمهای که در زندگیت هستند هم عوض می شوند، حتی واژه ها و تکه کلام هایت هم عوض می شود، یکسال شاید خیلی راحت به زبان آید ولی در واقع خیلی اتفاقات می افتد که گفتش خیلی هم راحت نیست اما می گذرد هر چه که باشد می گذرد..

------------------------------------------------------------------

 پ ن 1 : عکس کیک تولد خودم تنهایی.

پ ن 2 : از همه دوستای که تلفنی، اس ام اسی، ایمیلی، فرندفیدی، توییتری، کامنتی، تولدم، حضوری و چتی تولدم رو تبریک گفتند سپاس فراوان، باشد که لایق اینهمه مهر و محبتشان باشم.

در تاريخ 7 مهر 1387 10:39 بֽظֽ|| نظرات (27)| دنبالك ها (0)

لابه لای زندگی یکی

دختر و پسر توی کافه روبروی هم نشستند و پسر می گوید میشه از خودتون بگید برام، دختر لبخندی میزند و می گوید از چی باید بگم، پسره می گه از علایقتون، خواسته هاتون، اعتقاداتون، از هر چی که دوست دارید.. دخترک وسوسه می شود، می گه دلم میخواد .... دلم میخواد... یعنی چه طوری بگم بعدش سرش می اندازه پایین و می گه هیچی و ساکت میشه بعد فکر می کنه کاش الان بلند بشه و با صدای بلند طوری که همه اهالی کافه نگاه شان سمت دختر برگرده بگوید :

خوب من پیتزا خیلی دوست دارم اونم از نوع مخصوصش، دلم میخواد یه چیپ از این صحراها داشته باشم و باهاش تمام ایران که نه تمام دنیا رو بگردم، دوست دارم توی خیابون بستنی قیفی دستم بگیرم و بخورم، از آهنگ love sang بطور وحشتناکی خوشم میاد، گاهی هوس می کنم شبهای بارانی توی کوچه با صدای بلند آواز بخوانم، دلم میخواد از تجریش تا ولی عصر قدم بزنم و سوت بزنم و دلم میخواد همین حالا که شما درست روبرویم نشسته اید یکنفر بود که توی بغلش گریه میکردم، حالا شما فکر کنید ما چقدر تفاهم داریم؟؟!!

اما دخترک سکوت می کند و می گوید من حرفی برای گفتن ندارم بعد پسرک می گه اصلا توی زندگی مشترک چی براتون خیلی مهمه؟.. اصلا بگید چی براتون اصله؟

دخترک با صدای بلند از ته گلو می گوید عشق و لبهایش را به حرمت این کلمه مقدس می گزد و سکوت می کند و آهسته نگاهش را میدهد به دور دستها ...

--------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : به خودم می گویم بی شک خدای من بزرگترین و مهربانترین خدای دنیاست که این واژه ها را برایم میفرستد و گرنه من چیکاره هستم اینجا، او باید بخواهد که من بتوانم این چنین به تصویر بکشم.
پ ن 2 : سجاده ام کجاست؟ میخواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم/ این دل گرفتگی مداوم شاید/ تاثیر دل سایه من است/ که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام/ سجاده ام کجاست؟ سلمان هراتی

در تاريخ 2 مهر 1387 9:08 بֽظֽ|| نظرات (6)| دنبالك ها (0)

تنهایی ارزشمند

دخترک دستکش رو  می کنه توی دستهایش جلوی سینگ آشپزخانه شروع می کنه به ظرف شستن، با صدای بلند می گه : میدونی هر کسی زندگی خودش رو داره، جزای اشتباهات تو را من پس نمیدهم و جزای اشتباهات مرا تو پس نمیدهی، پس من از این بابت نه نگرانم، نه می ترسم، و نه به کسی می گویم که چه کند بهتر است..

پسر روی کاناپه ولو شده و پُک های عمیقی میزنه به سیگارش و نگاهش میخکوب شده روی فنجان چای...

دخترک می گه : تو هم عقل داری و هم سن و سال، که بخوام بگم کاری کرده ای از سر بچگی بوده، عواقبش رو باید قبول کنی هر چه که باشد.. نه من و نه هیچکس دیگر مسئول رفتار و کارهایت نیستیم..

دخترک میگه : میدونی همه آدمها تنها هستند ولی جنس تنهایی همه فرق داره... هر کسی تنهایی خودش رو داره و البته قابل احترامه..

پسرک باز یه پُک به سیگار میزنه و ته فنجان چای را سر می کشد...

دخترک میگه : تو چه باشی و چه نباشی من زندگی خودم رو دارم صد دفعه بهت گفتم، نه نگرانم نه هیچ چیز دیگه آنقدر جرات و جسارتش رو دارم که تک و تنها همه بارهای زندگی رو به دوش بکشم..

و در این لحظه فقط برام این مهم که تو خوش باشی و آروم حالا هر کجایی دنیا و با هر کسی که دلت میخواهد.

پسرک بلند می شود فنجان چای را رها میکند روی میز و همینطوری که به سیگارش پُک میزند درب را محکم پشت سرش می بندد..

دخترک می گوید : حالا تصمیم با خودت، من با تنهاییم خیلی وقت که دوست شدم و رفیق لحظات خوشی رو داریم تو بفکر خودت باش..

 ------------------------------------------------------

پ ن 1 : میدانی زمانی که دیگر نیستم مرا به یاد آور، مرا در ذهنت مرور کن، بخاطر آور، مرا، چهره ام را، خنده ام را، حتی تک تک اندام بدنم را و به یاد داشته باش که دیگر نیستم و نمیتوانی شاهد خندیدنم باشی.

پ ن 2 : کتاب های من، برگرفته شده از تمام لحظات خاص زندگی ام می باشند. آنها از خاموشی سرچشمه می گیرند اما همین لحظات خاص، مرا فراتر از هر آنچه می خواهم می کشانند. نوشتن هیچ گاه از درون آدمی نشأت  نمی گیرد، بلکه از بیرون حاصل می شود. بیرون همانند یک قطار غیر قابل مهار، به درون وارد می گردد و در آن لحظه است که من احساس می کنم پرده ای نقره ای از مقابل چشمانم بالا می رود و من مشغول نظاره میشوم. کریستین بوبن

در تاريخ 22 شهریور 1387 8:27 بֽظֽ|| نظرات (13)| دنبالك ها (0)

Designed By: Hadi Mohammadi & jablogi